اضطراب متافیزیکی در اردبیل

اضطراب متافیزیکی در اردبیل

در اتوبوس بین شهری با جوانی از اهالی یکی از شهرستانهای استان اردبیل همسفر شدم. وی در کلانشهری دور از زادگاه خود کار و گذران جوانی می کرد. او مدام مردم آن شهر را فحش میداد و میگفت مردم آن دیار خیلی بد و پست فطرت هستند. وقتی از ملاکهای وی برای تشخیص دنائت و پستی مردم آن سامان پرسیدم، اظهار کرد که وقتی چیزی میخرند حدود ۵۰۰ تومان باقی پولشان را با اصرار میطلبند و با آدامس و … هم راضی نمی‌شوند.
تمام بستۀ تحلیلی یک جوان جویای کار ما از یک کلانشهر دوردست، تفاوت برداشت وی در اخلاق معامله و آداب سوداگری با مردم یک کلانشهر دوردست بود. مردم یک کلانشهر تا ریال آخر یا به قول آمریکایی‌ها تا سنت آخر پول خود محاسبه گرند، چرا که آنها یا کارگر صنعتی یا بازاریاب بخش تجاری و … هستند و درآمدشان به این سادگی کفاف زندگی پرهزینۀ جامعۀ کلان شهری را نمیدهد و مجبورند تا ریال آخر خود را حساب و کتاب کنند و از این کار نه خجالت میکشند و نه شرمنده‌اند.
در مصاحبه ام با گروهی از مردم روستا متوجه شده بودم که همۀ افتخارشان این است که از ترازو نمیخورند و از تبق خودشان نان میخورند. علت این شاید به جهتی باشد که در گذشته آنها تابع سیستم ذخیرۀ مواد غذایی بودند. در عوض شهری‌ها هر روز از ترازو و با محاسبۀ وزن میخرند و در همین سبک هم مدام به دنبال صرفه جویی و به صورت رفتار جمعی در پی رعایت نوبت و اولویت هستند. اما در روستا، قوت هر روزه را از انبار خانگی مواد غذایی بر میدارند و هر سال در این ایام، «زومار» یا آذوقۀ خود را برای گذران جمع میکنند.
البته در این سالها، سیستم خرید و فروش حتی به صورت اینترنتی تمام شهرها و روستاها را در بر گرفته و کمتر کسی نیاز به آذوقه دارد، چرا که مواد بسته بندی شده در تمام سال به هر کجای کشور، مگر جاهای صعب العبور مثل قلۀ کوه و وسط بیابان، قابل انتقال است. اما آنها از وسایل بسته بندی هم بدشان میآید و هزاران ضرر و زیان برایش ذکر میکنند، شاید به این دلیل که وزنش رویش نوشته شده است.
تفاوت مردم مناطق روستانشین و کلان شهری وقتی تند و تیزتر می‌شود که این دو گروه به خاطر مهاجرتهای کاری و آموزشی مجبور به همزیستی (غیرمسالمت آمیز) میشوند. در تاریخ معاصر ما، روستایی‌ها مدام توسط شهریها مورد طعنه قرار گرفته‌اند و شهریها مدام توسط روستاییها. محاسبه‌گری کلانشهری‌ها خساست و خودخواهی تلقی می‌شود و قوم‌گرایی مهاجرها که شاید برآمده از ته نشست های اضطراب تاریخی زندگی طبیعی بوده، تبارپرستی و خشونت گروهی دیده میشود. اگرچه هیچ یک به صورت صریح و مشخص از دیگری انتقاد نمیکند، اما سند دادن و ندادن به حاشیۀ شهری‌ها، تغییر مداوم بالای شهر و فروختن زمین و خانه های گران قیمت به حاشیه نشینان و در نهایت هنجارگریزی و عدم تعلق شهری و … نمونه‌هایی از درگیری زیرپوستی اقتصادی است که دیده میشود. به همین جهت در شهرهای معاصر ما یک متافیزیک طوفانی، شکننده ونامشخصی شکل گرفته که از همبستگی و شکل گرفتن نظمی منطقی در میان تمام شهروندان میگریزد.
هر یک از اکولوژی‌های شهری و روستایی، از قبل نظام نمادین، احساسی، ادب و منطق زندگی مختص به خود داشته که به خاطر رویارویی این دو گروه با هم و اختلاطهایی چون ازدواج و … در هم خورده و تنشهای متعددی را در زندگی روزمره تأسیس کرده است. میزان خشونت، ورشکستگی، باندبازی، … و بسیاری از اتفاقاتی که به طور روزمره اتفاق می افتد، نه تماماً اما یکی از ریشه‌های آن از بین رفتن نظام‌های فرهنگی شهری، روستایی و ایلاتی و شکل گرفتن یک نظام شکننده از آداب رفتار اجتماعی روزمره در جامعۀ ایرانی است.
شهر ما اردبیل نیز درست در میدان تضادها، جدال و گره خوردگی نظامهای رفتاری و آداب و رسوم کلانشهری، روستایی و ایلیاتی قرار دارد، به خصوص که ویژگیهای کلانشهری آن به شدت ضعیف بوده و نظم زندگی شفاهی در آن روز به روز قویتر میشود و مشخصۀ این نظم، هنجارگریزی، دیگری ستیزی و دلبستگی به گروههای کوچک خویشاوندی و عشیره ای است.
این متافیزیک مضطرب و پریشان را نمیتوان با هیچ چیز دیگری جز بازنگری اساسی و همت گذاری اساسی در مراکز فرهنگی، آموزشی و هنری پرداخت. با این حال ویژگی همین نظام فرهنگی مضطرب، عدم توان بازنگری در خود و ویرانگری پی درپی نظم فرهنگی خود است. نظمی فکری که مدام تولید اعتراض و شکایت میکند و هیچ کس را یارای پاسخ دهی و حل مسئله نمیداند.
تنها چیزی که روشن است، در این کوران پریشانی و اضطراب، هر کسی سعی میکند به صورت فردی از دیگران منافع خود را بجوید و چه بسا از شدت گرفتن این موضوع خرسند شود. باری، به نظر میرسد یک لحظۀ بحرانی و به قول دانشمندان انرژی هسته‌ای، نیمه عمر تلاشی در چنین وضعیتی وجود داشته باشد. اگرچه سرمایه‌های معنوی و مالی جامعۀ ایرانی مدام سعی کرده است با حمایت از گروههای مختلف فرهنگی و اجتماعی این لحظۀ بحرانی را به تعویق بیاندازد، اما وظیفۀ ساماندهی این ماجرا، تنها بر دوش بخشی از جامعۀ استان است که تحت عنوان «گروه مرجع» نامیده میشوند و مستعدین همین گروه نیز از اضطراب متافیزیکی رنج برده و تاکنون توان تشخیص چنین جایگاهی را به خود نیافته اند.

یادداشت: محمد زینالی اُناری

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *