برای آرزوهایمان بجنگیم

برای آرزوهایمان بجنگیم

«اردبیل جای این کارها نیست، آدم اگر هم بخواهد کاری انجام دهد باید برود شهرهای دیگر، تهران، تبریز، اصفهان و …» دیالوگی که نسل ما حداقل چند بار در طول زندگی تجربه کرده است.
سرکوفتی متداول که اگر در مواجهه با ایده‌ها، عزم‌ها و اراده‌ها چون پتکی آهنین بر فرقش فرود نیاوریم ادای دین نکرده و به تکلیف مسلم خود عمل نکردیم در حقیقت غاز بودن مرغ همسایه باوری است که در عمق جانمان نفوذ کرده و تبدیل به حقیقتی شده که به آن ایمان آورده ایم .
ما معتاد به دریدن اعتماد بنفس یگدیگر شدیم، اعتیادی که از آن به حد اعلا لذت می‌بریم و پس از انجام ماموریت تزریق یاس با بادی در غبغب و دلی خنک و خیالی آسوده به روزمرگی همیشگی ادامه می‌دهیم. زنجیری از خود تخریبی و قفلی از فروریختگی که همچون یک ژن موروثی ناخودآگاه به یدک میکشیم و انتقال میدهیم . چنان تبحری در تمسخر افکار یکدیگر پیدا کرده‌ایم که بالهای هر بلند پروازی را در نطفه سلاخی کرده و فاتحانه بر جنازه خونین و زمین‌گیر شده «ایده‌ها» نماز میتی باشکوه برگزار می‌کنیم.زیر این فشار در خود فروریختگی، نه خود جنم و انگیزه پرواز داشته و نه شهامت به نظاره نشستن پرواز دیگران را داریم .
از اواخر دهه ۷۰ که هفته‌نامه‌های اردبیل به چاپ دوم و سوم می‌رسیدند و در دکه‌های مطبوعاتی صف‌های طویل برای خریدن و خواندن ردیف می‌شد‌، آرزو کردم، آرزوی یک روزنامه برای اردبیل.
حرص میخوردم از اینکه همه استان‌ها روزنامه خودشان را منتشر می‌کردند و ما حرفی برای گفتن در جمع بزرگان نداشتیم، باید عاشق اردبیل باشید تا عمق حسرتی که می‌گویم را درک کنید.
هر بار که عزم خیز برای تعبیر آرزویم می‌کردم، زمینگیرم می‌کردند ، کلمات شلیک می‌شد و مشت‌های پی‌درپی «نمیتوانی» در گوشه رینگ مرا از نفس می‌انداخت، اما از پا ننشستم، به ایستادن و جنگیدن ادامه دادم با چشمانی ورم کرده از سرکوفت‌ها و دهانی خونین از نمی‌شودها و پیکری بی‌رمق از آوار ناامیدی‌ها .
جنگیدم و ایستادم، مومن به آرزویم و با ایمان به شدن‌ها و عشق به اردبیل عزیز. تا اینکه صبح شد و نور تابیدن گرفت، شانه‌های هم آرزویی‌هایم را بر شانه‌های خود حس کردم، دوستانم از راه رسیده بودند، پشت به پشت هم، هم قسم، «کوه‌ها جنبیدند و آنها نجنبیدند»، زخم‌هایمان را تیمار کردیم و سپری از عزم و اراده بر افراشتیم، یا علی گفتیم و عشق آغاز شد، روزنامه «برای اردبیل» متولد شد و امروز با افتخاری وصف‌ناپذیر در پیش روی شما مخاطبان گرامی قرار دارد .
سرکوفت‌ها همچنان ادامه دارد و چشمان تنگی که آرزوی اثبات حقانیت «نمی‌شودها» در آنها دودو میزنند منتظر دور افتخار بر میت آرزوهای ما هستند، این روال همیشگی ترسوهاست .
زین پس غالب و مغلوب شدت توفیر چندانی ندارد، زیرا آنکه نجنگد حتما مغلوب است و بازنده‌ای تمام عیار اما آنکه می‌جنگد هنوز هم شانس برنده شدن دارد. به تاخت پیش خواهیم رفت، برای شما، برای آزوهایمان، برای اردبیل، و در این راه همراهی شما مردم اردبیل ضامن بی‌قید و شرط پیروزی‌های متوالی ما خواهد بود.
باید در برابر مایوس‌ها و ترسوها بایستیم، این یک تکلیف سرزمینی و تاریخی است تا راه را از سقوط در دره «نمی‌توانیم» به قله «می‌توانیم» سامان دهیم. باید از آرزوهایمان دفاع کنیم و برای آنها بجنگیم .
ما جنگیدیم و شد، ثابت کردیم که می‌شود، شما هم برای آرزوهایتان جانانه بجنگید.

یادداشت:شهروز کامجو

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *