به خدا این مطلب جدی است!

به خدا این مطلب جدی است!

این مطلب در آذر ماه سال ۸۱ برای نخستین بار در “روزنامه اعتماد ” چاپ شد سال بعد در “جشنواره طنزحوزه هنری ” که در تهران برگزار شد به عنوان بهترین طنز مکتوب انتخاب گردید و در “آوای اردبیل “هم به چاپ رسید. در هفته اخیر در خبرها داشتیم که آب بخش های از شهرستان گرمی چندین روز قطع گردیده که دلیل کافی برای باز نشر این مطلب است.

سال۶۳: امروز درست چهار ماه است که از شیر آب خانه مان حتی یک قطره هم آب نیامده است.تنها رسالت مهم این “آهن پاره” مزاحمت هنگام بازی فوتبال است. با بچه‌های فامیل داخل حوض حیاط امان را که ماه‌هاست خالی از آب است با پتوهای کهنه فرش کرده‌ایم و پنج نفری عروس و داماد بازی می کنیم. جای خوب و دنجی ست. مادرم عاصی شده است از بس از چاه خانه این و آن آب کشیده. او باید برای شستن لباس های چرک ما ۱۰ کیلومتر ی پیاده روی کند و از شهر خارج بشود. مادر خسته است .به خدا راست می‌گویم.


بهار سال ۶۵: می خواهد دنیا را آب ببرد . من کم کم بزرگ می شوم . دیگر می‌توانم دو دبه کوچک را بردارم. پدر خوشحال است. باران بشدت می‌بارد. آبمان قطع است. پدر بشکه خالی قیر را زیر ناودان گذاشته تا اقلا برای چند روز آفتابه خانه امان بی‌آب نماند. اینجا آب را با متر مکعب نمی‌سنجند بلکه واحد سنجش آفتابه و دبه است. آب باران با قیر و گرد و خاک پشت بام مخلوط می شود و سخاوتمندانه در داخل بشکه‌ها آرام می‌گیرد . خوش به حال ما که بشکه های خالی قیر داریم. به خدا راست می گویم.


سال۶۷: یک نفر مقام خیلی مسوول به شهر می آید . برای وضو آب ندارد . تیمم می کند بیچاره.
به خدا راست می گویم.


سال ۶۸: ساعت سه و نیم بامداد یک تابستان سگی. درست بعد از دوازده ساعت نوبتمان رسیده. من دیگر نصف شب نمی ترسم. چون همراه مادر و برادر بزرگترم هستم. آب چشمه قطره یی می آید . تقریبا هر بیست دقیقه یک دبه پر می شود. با این حساب شش دبه ما دو ساعته پر می شود و این یعنی شش صبح خانه ایم. تو را خدا نخندید راست می گویم بهتر از این است که از تشنگی بمیریم. من خوشحالم که دیگر می توانم کار مثبتی برای خانواده انجام دهم . یاد پطروس پسر هلندی می افتم . یادم می رود که درست دوازده ساعت توی صف بودم .
به خدا راست می گویم.


سال۷۰: اخبار تلویزیون: ” با حضور رییس جمهور و با صرف یک میلیارد تومان ، پروژه آب شرب شهرستان گرمی افتتاح شد.” ما خوشحالیم، چون اسم شهرمان را از اخبار شنیدیم و البته دیگر مجبور نیستیم دنبال آب باشیم.


سال ۷۱ (زمستان): بیماری عجیبی در شهر شایع شده . تا به حال چند نفر مرده‌اند . اسم بیماری ” تیفوئید” است . نمی دانم یعنی چه . خیلی ها مریض شده اند . می گویند به خاطر آلودگی آب مصرفی ست. افشین رفیقم هم گرفته. دیروز تلویزیون نشانش می داد. بیچاره از من هم لاغرتر شده است .
به خدا راست می گویم.


سال ۷۲ ( اخبار تلویزیون ):”با حضور معاون اول رییس جمهور و با صرف x میلیارد ریال مساله آب شرب شهرستان گرمی حل شد‌.” خب خدا را شکر. پدر صدای تلویزیون را کم می کند. مادر شیر آب را باز می کند . هوا می آید . باد می آید . تگرگ می آید . سنگ می آید . موشک می آید از شیر آب ولی آب نمی آید .
به خدا راست می گویم.


سال ۷۳: مردم تهران برای چند ساعت قطعی آب تظاهرات می کنند . وزیر از آنها عذر خواهی می کند. با این وصف ما باید کل سال در خیابانها باشیم ولی چه فایده حتی “ممد آقا شهردار” هم از ما عذر خواهی نمی کند.
به خدا راست می گویم.


سال ۷۴: ” با حضور رییس مجلس که تصادفا قصد ریاست جمهوری دارد و با صرف y میلیارد ریال بودجه مساله آب گرمی از بیخ و بن حل و فصل شد.” ما خیلی خیلی خوشحال می شویم . در برخی قسمتهای بدنمان حسابی عروسی منعقد می گردد هم به خاطر آب هم به خاطر اینکه باعث ترفیع یک مومن شده ایم.
به خدا راست می گویم.


سال ۷۵: مردم گرمی به اداره آب و فاضلاب می گویند اداره فاضلاب.
به خدا راست می گویم.


سال ۷۶: ما از آن مومن شرمنده شدیم و ایشان از ما. شغل جدیدی به فهرست مشاغل اضافه می شود: آب فروشی. آب لنگان (چشمه یی در اطراف گرمی) به قیمت هر دبه بیست لیتری بیست تومن . بعضی مواقع از شیر خانه ها هم آب می آید ولی نمی دانم چرا رنگش بشدت قهوه یی ست. احتمالا تاثیر آه آن مرد مومن که ترفیع نیافت هست‌ .
به خدا راست می گویم.


سال ۷۷: من کمی بزرگتر شده ام اما هنوز نمی دانم که این آب گرمی چقدر ناز و کرشمه دارد ؟ شاید هم خیلی پر رو ست که این همه مقامات کشوری می خواهند او را بیاورند ولی نمی آید . گمانم باید از رییس سازمان ملل دعوت کنیم.


سال ۷۸: علی دادگر (فرماندار وقت گرمی): “می خواهیم آب گرمی را از سد مغان بیاوریم. ” بیاورید اشکالی ندارد ما در این زمینه ایوبیم.


سال ۷۹ :قیمت آب لنگان پنجاه تومان شد و در ادامه علی دادگر به سمت مدیر کل تربیت بدنی استان آذربایجان غربی منصوب شد. همین!


سال ۸۱ (تابستان): رییس جمهور همیشه محبوب چون عادت دارد مثل بقیه حرف نزند در جمع مردم شهر قول احداث یک استخر سرپوشیده را می دهد اما نمی گوید با کدامین آب؟ ما هم دیگر زیادی پا پیچ اش نمی شویم. سید خندان است دیگر. چه می شود کرد؟


سال ۸۱ (ماه مبارک رمضان ):من دیگر بزرگ شده ام . خانه امان پر از آدم است. آخر عمه ام فوت کرده و همه برای عرض تسلیت آمده اند . سه روز است آب غیر شرب مان هم کاملا قطع است. مادرم عزا در عزا گرفته که این همه ظرف کثیف را کجا باید شست تا شرمنده مهمانها ی امشب نباشیم. ای کاش هر میهمان با خودش دبه یی آب می آورد .
به خدا راست می گویم.


سال ۱۴۰۰: حالا دیگر کاملا بزرگ شده ام و برای ملاقات عزراییل روزشماری می کنم. با پسر نداشته ام رفته ایم خانه پدری. پسر عادت دارد هر روز سرش را دو بار بشوید و روغن بزند . آب به اندازه کافی نیست . به من پرخاش می کند : ” اینجا دیگر کجاست؟” و من می گویم اینجا آخر دنیا پسرم! به خدا راست می گویم.

یادداشت:حمید رستمی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *