مرشد وحدت

مرشد وحدت

بازخوانی و نگاهی تحلیلی به دو مقطع از زندگی سیاسی شاه اسماعیل صفوی

روزی که بایزید دوم نقشه جغرافیایی جهان در قرن شانزدهم را به خردسال‌ترین فرزندنش؛ سلیم هدیه داد، هیچ به فکرش هم خطور نکرد که وسوسه‌های آن نقشه، مسبب قتل او و پسران ارشدش شود! سلیم «سودای خلافت و حکومت بر مسلمین» را داشت. سودایی پرخطر که با توداری هر چه تمام آنرا تا دهه سوم زندگی‌اش برای کسی فاش نکرد. او آخرین فرزند ذکور بایزید و برادر ارشدش نائب‌السطلنه عثمانی‌ها بود و اگر شاهزاده سلیم این رویا را بر زبان می‌آورد، تعبیری جز خیز و نیت برای براندازی تاج و تخت پدر و برادرش نداشت. در خوشبینانه‌ترین حالت و در اقدامی توام با رافت، شاهزاده‌ای نابینا و محبوس در یکی از قلاع دورافتاده بالکان یا شام می‌شد و برای مرگ ارزان قیمتش روزشماری می‌کرد. اما سلیم با کمک سپاه ینی‌چری، پدر بیمار را از سلطنت خلع و شبانه دو برادر بزرگترش را کشت تا حتی شیخ‌الاسلام استانبول هم برای خطبه خواندن به نام او تعلل و بهانه‌ای نداشته باشد.
سلیم در عرض چند ساعت از «شاهزاده‌ای شورشی» به سلطان عثمانی‌ها تغییر منزلت پیدا کرد. او می‌خواست کل دنیا را فتح کند و چنین هم کرد. سوریه، عراق، حجاز، مصر، شمال آفریقا و کشورهای اروپای شرقی همه جلوی سلطان سلیم تحقیر شدند و زانو زدند. در هشت سال سلطنتش با جاه‌طلبی ناتماتمش خون ریخت و وحشت در دلها آفرید. ترکان عثمانی «یاووز» خطابش کردند.
سلیم اول می‌خواست پادشاه بلامنازع یک سوم از دنیای آنروزها در کنار پادشاهان پرتقال و اسپانیا باشد؛ اما یک مانع بزرگ بر سر راهش داشت. شاید این بدشانسی خلیفه سلیم اول عثمانی بود که با شاه اسماعیل اول صفوی هم‌عصر و همسایه بود. اگر این همزمانی حضور این دو پادشاه در قرن شانزدهم اتفاق نمی‌افتاد؛ شاید عثمانی‌ها تا هند و چین هم پیش می‌رفتند و استانبول پرعظمت جایگزین بغدادِ باشکوه خلفای عباسی می‌شد. البته بر عکس آن هم قابل شاید می‌توانست رخ دهد. شاید پرچم سبز رنگ شاه اسماعیل بر فراز مسجد ایاصوفیای استانبول افراشته می‌شد! تاریخ بدسلیقه ترین همزمانی را در هم‌عصری این دو داشت.
سلطان سلیم سنی مذهب بود و شاه اسماعیل شیعه مذهب بود و بیشتر از آنکه شاه ایران باشد، شاه شیعیان خطاب می‌شد. شاه اسماعیل نظر سخت‌گیرانه‌ای به اهل سنت قلمروش نداشت؛ اما تشیع را مذهب رسمی حکومتی اعلام کرد که بانی شکل‌گیری وحدت سیاسی جغرافیایی ایران در ۹ قرن پس از قادسیه شود.
اما سلطان سلیم چندان هم مثل شاه اسماعیل نمی‌اندیشید. شیخ‌الاسلام به تحریک او شیعیان را «مرتد و رافضی» خواند و فتوای قتل‌شان را صادر کرد. او همان سال اول حکومتش به حذف شییعان در محدوده جغرافیایی قلمروش روی آورد به شکلی که یا شیعه‌ای نماند و یا اگر ماند، از ترس سلیم همه تقیه پیش گرفتند. پس از فتح دیاربکر هم شیعیان را قتلِ‌عام را کرد، و زهرچشم گرفت. این بهانه سلیم بود تا تهدیدات احتمالی شیعیان در بیعت احتمالی با اسماعیل را در هم بشکند. چرا که در ظن او شیعیان ارادت قلبی به شاه صوفی ایران داشتند. در حالی که چنین هم نبود و بارها اجداد سلطان سلیم شیعیان آناتولی را راستی‌آزمایی کرده بودند؛ اما برای سلطان کشورگشای عثمانی همه چیز فرق می‌کرد. او می‌خواست که در موقع جنگ با شاه صوفی خیالش از عدم «شورش احتمالی شیعیان» در داخل خاکش آسوده باشد. سلیم برای حفظ چهارپایه سلطنتش،ابایی از کشتار مردمانش نداشت.
او برای جنگ با ایران دنبال بهانه بود. پناهندگی پسرعمویش بایزید را بهانه قرار داد. نامه‌نگاری تندی بین او شاه اسماعیل رد و بدل شد، اما وقتی درایت شاه اسماعیل درها را روی سلطان عثمانی بست؛ او از در خدعه و نیرنگ وارد شد. شایعه کرد که در پی حمله به اروپای شرقی است. خدعه سلطان سلیم کارساز شد و شاه اسماعیل در تله غفلتی افتاد که نباید می‌افتاد. او پیشتر و به تحریک اشخاصی کم‌درایت، «خان محمد استاجلو» را از حکمرانی دیاربکر عزل کرده بود. سخن‌چینان شاه ایران را به خان محمد بدگمان کرده بودند که او در پی برداشتن تاج سلطنت از سر شاه ایران است. اینکه چقدر این سوءظن از سوی شاه توجیه پذیر است بماند، اما این اشتباه بزرگ هرگز برنگشت و جبران نگردید. احضار استاجلو و سربازانش از دیاربکر به بهانه همراهی آنها با شاه اسماعیل، دروازه ورود عثمانی‌ها به ایران را خالی از تدبیر و سرباز کرد.
این اشتباهی مرگ‌آفرین برای سلطنتی نوپا شد. شاه اسماعیل متهم شماره یک این محاکمه است. البته جای توجیه هم دارد. اینکه پس از قرنها وحدت سیاسی نوپایی در محدوده جغرافیایی ایران شکل گرفته و هراس شاه اسماعیل از برافتادن تاج شاهی با شورش احتمالی والی دیاربکر یا هر شخص بالقوه دیگری، واهمه ای توجیه پذیر در اقداماتی باشد که از سوی شاه ایران در آن مقطع صورت گرفت.


سلاطین مدعی
عثمانی‌ها شاه صوفی را غافلگیر کردند و روزی که خبر سقوط دیاربکر و حمله به قره‌باغ را شنید در همدان بود و انتظار شنیدین هر خبری جز این را داشت. دیاربکر دروازه شمالغربی ایران بود و سقوط آن به معنای از دست رفتن بخش شمالی کردستان و غرب آذربایجان محسوب می‌شد. عثمانی‌ها در دیاربکر کشتارهای دهشتناکی داشتند و چنان زهرچشمی از شیعان گرفتند که شهر خالی از سکنه شیعه شد. اما در قره‌باغ موضوع فرق می‌کرد. «یونس اورخان» را قشون محلی عشایر پس رانده بود و این تحقیر سختی برای عثمانی‌ها محسوب می‌شد.
در قرن شانزده شهرت قشون‌های «ینی چیری» و «ایچ اوقلان» عثمانی‌ها چنان مخوف بود که فکر غلبه بر آنها هم بیشتر یک رویاپردازی نشان می‌داد و تا روزی که ترکان در «جنگ دریایی لپانت» مغلوب دول مسیحی اروپا شدند، وحشت از عثمانی‌ها همچنان پابرجا و آنها شکست‌ناپذیر بودند. در چنین شرایطی خبر به شاه اسماعیل رسید. نه لشکری وجود داشت و نه تدبیری برای حمله احتمالی اندیشیده شده بود. سلطان سلیم شایعه کرده بود که قصد حمله به بالکان و اتریش را دارد و شاه ایران هم که بر اصول جوانمردی در جهانگشایی‌ها اعتقاد داشت، فریب حربه سلیم را خورد و در «تله غفلت» گیرافتاد.
سلطان عثمانی از یک سال پیش‌تر جواسیسی را به آذربایجان و علی‌الخصوص تبریز فرستاده بود و از حال و روز نظامی و جغرافیایی ایران اطلاعات کاملی کسب کرده بود. در آن مقطع صفویان بر اینکه در یک قشون سازمان کسب اطلاعات به اندازه سربازان ارزش و اهمیت دارد، بی‌اطلاع بودند. بر خلافِ عثمانی‌ها، سازمان کسب اطلاعات ایرانی‌ها هم ناقص بود؛ عثمانی‌ها از کبوتر برای پیام رسانی کمک می‌گرفتند و صفویان پیک‌هایی اسب سوار داشتند. این نقطه ضعفی در سرعت انتقال پیام محسوب می‌شد. از طرفی شاه اسماعیل لشکری منظم و دائمی نداشت. عثمانی ها چند قرنی حکومت داری و جنگ را تجربه کرده بودند و فتح «قسطنطنیه تسخیرناپذیر» هم اعتبار جنگی‌شان را بیشتر کرده بود.
عثمانی‌ها به برق شمشیر پنج سپاه برجسته و رزم‌آزموده ینی‌چری، عثمانلی، ایچ‌اوقلان، قوچی و استانبول در قرن شانزده در خاک و دریا رقیب نداشتند؛ اما لشکر ایران هر چند قزل‌‌باش‌های پرآوازه و دلیر را در اختیار داشت، اما از منظر تعداد و ساز و برگ نظامی هم در قیاس با عثمانیان، لشکری حقیر محسوب می‌شد.


نبوغ نظامی شاه اسماعیل در چه بود؟
شاه اسماعیل قبل از چالدران در قریب به بیست جنگ بزرگ و کوچک شرکت کرده بود و در تمام آنها فرماندهی را خودش برا عهده داشت. نبردهایی که شاه قزلباش از آنها فاتحانه بیرون آمده بود، هیچ کدام غافلگیری چالدران را هم نداشت. قشونی که شاه اسماعیل با آن به چالدران رفت بیشتر به طلایه یک قشون می‌ماند و او می‌اندیشید پس از بسیج عشایر، ایران دارای قشونی خواهد شد که حداقل سربازان آن بالغ بر دویست هزار نفر باشد، که هم دیاربکر را از سلطان سلیم بازپس بگیرد و هم در داخل عثمانی، تا دروازه‌های استانبول و فتح آن هم پیش برود. شاه اسماعیل سه نقطه در آذربایجان و طالش را برای تربیت قوای بزرگ خود در نظر گرفته بود، اما ضرورت رویارویی با سلیم فرصت را چنان برای او کوتاه کرد که در چالداران فقط ۲۹ هزار سرباز همرزم داشته باشد.
امروز بعد از پنج قرن، علت شتاب شاه اسماعیل برای اینکه زودتر خود را به قشون سلطان سلیم برساند و منتظر بسیج و شکل‌گیری قشونی بزرگ نشود، کاری عاقلانه و مطابق مصالح نظامی تفسیر می‌شود؛ که اگر کاری دیگر می‌کرد، بر خلاف مصلحت بشمار می‌آمد. لیاقت یک سردار جنگی به این نیست که در راس قشونی عظیم باشد؛ یک سردار با صدها هزار سرباز بی‌شک فاتح و تاریخ هم اسم او را در میان فاتحین ثبت خواهد کرد، ولی سردار لایق و برحسته آن است که با قشون کوچک‌اش بتواند مقاومت یا فتح نماید. شاه اسماعیل در چالداران چنین کرد.
در چنین مواقعی است که نوابغ، هنرنمایی می‌کنند و شاه اسماعیل «نابغه‌ای به تمام معنا» در جنگ بود. اگرچه سلطان عثمانی فتوحات زیادی داشت؛ اما شاید در خلوت بارها و بارها غبطه نبوغ نظامی شاه صفوی را خورده بود. او در چالدران در مقابل مانورهای برجسته شاه اسماعیل شکست خورد. این غلو نیست، بلکه اقرار تاریخ است. چالداران رویارویی خون باری بود. مقابله ۲۹ هزار سرباز ایرانی با لشکر عریض و طویل عثمانی که مورخان در دویست هزار نفری بودن آن اتفاق نظر دارند، در تصور هم هولناک و مخوف است و تصویری جز یک قتلگاه را نمی‌تواند ارائه دهد.
شاه اسماعیل غفلت خود در مورد دیاربکر را با شجاعت کم‌نظیرش در میدان جنگ جبران کرد. او توپخانه مخوف عثمانی‌ها را از کار انداخت. ساکت کردن توپخانه سلطان سلیم از طرف شاه اسماعیل، یک «شاهکار جنگی» است و این واقعه تا روزی که سلیم زنده بود، تکرار نشد. مانور برجسته او در از کار‌انداختن توپخانه عثمانی‌ها در بالای تپه، مانوری برجسته در تاریخ جنگ‌های دنیاست. شاه اسماعیل از وضع طبیعی زمین در چالدران خوب استفاده کرد، اما تفاوت کیفی و کمی بین دوقشون متخاصم بقدری زیاد بود که لیاقت فرماندهی شاه اسماعیل هم نتوانست از شکست ایرانیان در چالدران جلوگیری کند.


کسی در چالدران «الامان» نگفت
صبح روز اول جنگ، موذن‌ها در هر دو قشون اذان گفتند. دو قشونی که قصد قتال هم را داشتند، دین واحدی واحد داشتند؛ مهذا سلیم آنان را مرتد می‌خواند و تصمیم گرفته بود که نسل‌شان را براندازد. البته که این پوششی بود برای کشورگشایی سلیم و حذف بزرگترین و جدی‌ترین رقیب‌اش در دنیای اسلام. جنگ دو روز به درازا کشید. اما همین دو روز کافی بود تا زمین از نعش ۲۸ هزار سرباز ایرانی و ۴۱ هزار سرباز عثمانی مفروش شود. منظره قتل سربازان ایرانی در چالدران منظره‌ای فجیع و در عین حال در خور تجلیل است.
بعد از جنگ گردنه ترموپیل یونان، که در آن مقاومت۳۰۰ سرباز اسپارت، قشون خشایارشاه را زمین‌گیر کرد، چشم روزگار کمتر جنگی مانند چالدران را دید که سربازان چنان تحریص به مقاومت شده باشند که یک سرباز ایرانی فریاد «الامان» نزد، شمشیربر زمین نیندازد و در صدد گریختن برنیاید. این نشان می‌دهد که تمام صاحب منصبان و سربازان ایرانی در آن جنگ برای «جان فدا کردن» آماده بودند.
سلطان عثمانی از وقفه سپاهش در چالدران واهمه داشت، اما راه دومی برای او وجود نداشت. همه راه‌ها به تبریز فقط از مسیر چالداران می‌گذشت. روز دوم سلیمِ خشمگین، فرمانده قشون را عزل و خود فرماندهی جنگ را عهده‌دار و فرمان حمله عمومی را صادر کرد. خود به میدان نیامد، اما برجسته‌ترین سپاهش را به آوردگاه آورد و جنگ را مغلوبه کرد.
در روز دوم جنگ، شاه اسماعیل در میدان جنگ هنرنمایی ‌کرد و نبوغ جنگی و سلحشوری خود را به رخ سپاه ینی چری که مثل یک ماشین جنگی بود، کشاند. او جنگ‌آوری تمام و کمال بود. شاه اسماعیل دوشادوش سربازانش در چالدران جنگید، قتال کرد و زخم‌ها برداشت. اما سلیم در جایگاه فرماندهی نظاره‌گر رشادت شاه اسماعیل بود. شاید اگر دوئلی میان آن دو رخ می داد، این شمشیر اسماعیل بود و که گلوی سلیم را می‌درید. در این نباید شک کرد. اما چنین نشد و ده‌ها هزار سرباز ایرانی و عثمانی قربانی سودای کشورگشایی سلیم شدند.
سربازان ایرانی در چالدران فداکاری را به مرحله‌ای رساندند که بیش از آن نمی‌شد فداکاری کرد، اما قدرت و نفرات عثمانی‌ها بر ایرانیان غالب بود. عقب‌نشینی شاه اسماعیل در آخرین ساعت جنگ چالدران یک تاکتیک جنگی است. هر چند که در این میان نباید نقش «شیخ محمد حسن شبستری» را هم کم اثر دانست. شخصی که از جنگ و رزم و نبرد چیزی نمی‌دانست، اما ارزش زنده ماندن شاه اسماعیل را خوب درک کرد بود. روایت است که شیخ شبستری عصرگاه روز دوم جنگ قرآن بدست خود را به شاه اسماعیل ‌رسانید و او را برای عقب‌نشینی مجاب کرد. اگر شاه اسماعیل در چالدران عقب نشینی نمی‌کرد، بی‌شک تا شامگاه همان روز کشته می‌شد. بر این اساس شیخ شبستری در دو مقطع جان شاه اسماعیل را نجات داده است. سالها پیش‌تر و روزی که سلطان یعقوب سر شیخ حیدر را در تبریز گردانید، قصدی جز کشتن یا کور کردن سه فرزند حیدر نداشت، اما توصیه و وساطت شیخ شبستری که ارادتی دیرینه به شیخ حیدر داشت، سلطان آق قوینلو را به محبوس کردن خواهرزادگانش راضی کرد.


چرا شاه اسماعیل«عارفی تاجدار» است؟
شاید روزی که اوزون حسن آق قویونلو دخترش مارتا را به عقد خواهرزاده شیخ‌زاده و محبوبش درآورد به همه چیز فکر می‌کرد؛ جز اینکه یکی از نوادگانش «عارفی تاجدار» شود. حیدر محبوب اوزون حسن بود و هنوز ده سال بیشتر نداشت که با حمایت دایی‌اش در قامت یک فاتح وارد اردبیل شد. آن روزها شیخ جعفر مرشد کامل و صوفی اعظم خانقاه صفویان بود.
حیدر نوجوان هر چند که به تشویق پیروان خانقاه امور را از شیخ کهنه کار تحویل گرفت، اما تا روزی که شیخ جعفر زنده بود، حیدر نتوانست کاری برای توسعه دعوت پدرانش انجام دهد. مرگ اوزون حسن در جنگ تفلیس به معنی از دست دادن یک حامی بزرگ برای حیدر بود. برای سلطان یعقوب آق قویونلو، شیخ جوان خانقاه اردبیل؛ تهدیدی سیاسی بشمار می‌آمد. حیدر بیشتر از آنکه شیخ و مرشد اعظم باشد؛ بیشتر یک فرمانده نظامی بود و کلاه معروف سرخ رنگ دوازده ترکی به شکل تاج از ابتکارات او برای متحدالشکل کردن مریدان رزم‌آورش بود. حیدر در پی انتقام‌گیری خون پدر و جنگ با چرکس‌ها بود. پسردائی در غیاب پدر، شمشیر فرخ یسار را برای هلاکت حیدر برق انداخت و سر بریده حیدر۲۹ ساله را به تبریز آورد و با آن از همه زهرچشم گرفت. یعقوب به توصیه شیخ شبستری هر چند از کشتن و کور کردن سه خواهرزاده‌اش منصرف شد، اما علی، ابراهیم و اسماعیل تا روزی که یعقوب زنده بود محبوسین سیاسی قلعه استخر شدند.
سلطنت یعقوب دیرپا نبود و آنچنان بر مناره سرهای بریده، نتوانست عرض اندام شاهانه‌ای داشته باشد. با مرگ یعقوب، دو پسرش برای سلطنت تیغ روی هم کشیدند و گویی تبار سلطان پرآوازه آق‌قویونلوها آنسان که باید سیاست و حکومت را از پدر فرا می‌گرفتند؛ نیاموخته بودند. رستم برای ربودن تاج از برادرش بایسنقر، دست با دامان پسرعمه محبوسش شد. شیخ علی برادر بزرگ شاه اسماعیل بود و با وجود پنج سال حبس در قلعه استخر فارس، محبوبیتی چون پدر در میان قزلباشان داشت. او در قامت یک فاتح پسر دایی را به تاج و تخت رساند، اما رستم فرزند همان پدری بود که با رشک به حیدر، به قتل پسر عمه‌اش حکم داده بود و گویا این پسرعمه کشی، میراث فرزندان حسن آق قویونلو شده بود.
رستم علی را به قتل رسانید و اسماعیل خردسال، اینبار باید زندگی پنهانی را تجربه می‌کرد و گویی قرار بود تا روز و روزگار کودکی و خردسالی اسماعیل توامان با سختی و رنج باشد تا او را آب دیده‌تر کند. مریدان خانقاه اسماعیل را به لاهیجان انتقال دادند. جایی که به نظر می‌رسد، «انقلاب فکری مرشد جوان» هم در آنجا شکل گرفته باشد. او چون پدر و پدربزرگش سری پر سودا داشت؛ اما این سرکرده جسور در پی قناعت به سرزمین‌های آذربایجان نبود، او ایرانی را می‌خواست احیا کند که در لاهیجان از زبان شاهنامه خوانها با آن آشنا شده بود و نقشه‌ها برای آن کشیده بود.


سلیم، اسماعیل را را رقیب دانست
مرشد جوان در چهارده سالگی تاجگذاری کرد و این تاج بر سر نهادن امری عجیب در تاریخ این کشور نیست، اما آنچه این تاج را از دیگران متمایزتر می‌کند گرایش صوفیانه و مسلک شیعی اوست که اسماعیل را «شاه شیعه و شاه صوفی» می‌کند. او قدرتی جدید را در همسایگی عثمانی‌های قدرتمند شکل داد؛ که ترکان همسایه آنرا نمی‌پسندیند.
ذائقه سیاست ترکان عثمانی بر شکل‌گیری و زایش دول جزیره‌ای در آذربایجان با سلاطینی متزلزل بود که چکاچک شمشیرهایشان لالایی گهواره تاج و تخت عثمانی‌ها باشد؛ تا وجود آنها برایشان بی‌خطر و تصرف‌شان کم‌هزینه باشد. روزی که شیبک خان ازبک به تحریک بایزید عثمانی درصدد برآمد تا شاه اسماعیل جوان را به ضم خودش «گوش مالی» بدهد؛ اما مرگی ارزان نصیبش شد، بایزید خطر شاه اسماعیل را بیش از بیش درک کرد.
اسماعیل به مفهومی اخص تهدیدی جدید و جدی برای آنها بود. اسماعیل جوان از کشوری واحد سخن می‌گفت که دین و مذهبی واحد هم دارد و این «زایش و رویش شیعه» در همسایگی غربی سلطان‌هایی که سودای خلافت بر مسلیمن را هم داشتند، خطرکمی نبود. به خصوص اگر سلطان عثمانی‌ها سلیم نامی باشد که از کودکی رویای خلافت در سرداشت. سلیم رقیب اسماعیل نبود، اما سلیم او را رقیبی سخت برای خود تصور کرده بود.


نقطه ضعف شاه اسماعیل در چه بود؟
شاه اسماعیل در میدان جنگ شخصی با تمام صفات لازم یک فرمانده در جلب و جذب اعتماد افسران و سربازان در اجرای اوامر و فداکاری‌هایشان بود؛ ولی در سیاست‌ورزی کم تبحر لازم را نداشت. او تجدد را بی‌اهمیت می‌دانست، به اوضاع خارج از ایران کم توجه بود و سخن‌چینی در او موثر بود. با این همه وجه غالب صفات ممتاز او چنان است که ضعف‌های سیاسی را بپوشاند.
سردار فاتح در چالدران در ظاهر امر مغلوب سلیم اول شد و این شکست، نقطه پایانی بر پیروزی‌های پیاپی صفویان شد. خلیفه عثمانی هر چند که تبریز را فتح کرد، اما نتوانست برای همیشه در آنجا ماندگار شود. شاه اسماعیل پس از عقب‌نشینی در «درگزین» مشغول گردآوری نیرو شد و هراس چالدران در سلیم چنان بود که تا روزی که زنده بود جرات نکرد مرتبه‌ای دیگر به ایران حمله‌ور شود. او از تبریز و آذربایجان هرآنچه که می‌بایست با خود برد، و از تبریز آباد چیزی جز یک شهر غارت شده باقی نماند.
سلیم به لحاظ سیاسی یکی از مردان برجسته دنیاست. مردی با اراده، جدی و در عین حال سفاک که فقط در هشت سال، آن امپراطوری با عظمت عثمانی را برای فرزندانش به میراث گذاشت. اما او و بعدتر پسرش سلیمان سربازانی را بطور دائم در دیاربکر نگاه داشتند تا غافلگیر صفویان نشوند. عمر شاه اسماعیل به بازگرداندن دیاربکر کفاف نکرد و بعدتر شاه عباس یکم بود که خون شهدای چالدران را احیا و دیاربکر را بازگردانید. اما او هم با همه فتوحاتش، «محبوبیت شاه شیعه» را نتوانست کسب کند و اکنون پس از پنج قرن شاه اسماعیل مردی است که تاریخ از او به نیکی یاد می‌کند.
شاه اسماعیل بیشتر از آنکه شاه باشد، صوفی بود و بیشتر از آنکه شمشیرش برنده باشد، منبرش خطبه‌هایی بُرنده اما دلبرانه داشت. با این همه تاریخ هر چند که در مورد شاه اسماعیل صامت نمانده، اما آن حق مطلب را هم ادا نکرده است. آنچه اسماعیل یکم در از بین بردن مررزهای داخلی و«تبدیل بیگانگی به وحدت سیاسی» کرد، کار بزرگی بود که بیشتر در این خصوص تاریخ‌نگاری محض شده تا تفسیرو تحلیل‌گری، ابعاد تشریح چرایی و چگونگی زدون بیگانگی بین ایرانیان، خط بطلان کشیدن بر واژه متحجرانه رافضی و تعمیم مذهب شیعه اثنی‌عشری در ایران کم دستاوردی نیست، اما در وجه غالب دیگری مغلوب کم توجهی شده است. شاه اسماعیل متدین بود، بی‌آنکه تعصب داشته باشد. او حتی علی‌رغم رفتار وحشیانه سلطان سلیم در تبریز، درصدد قتل یا آزار اسرای عثمانی برنیامد. اینگونه رفتار در پنج قرن پیش که قواعد اخلاقی مثل امروز قوت نداشت را باید از افتخارات مردی دانست که جوانمرگ شد.


مرثیه بر جوانمرگی اسماعیل
اسماعیل یکم از آن دسته انسانهایی هست که تاریخ باید بر جوانمرگی او مرثیه بسراید. او هر چند که بر خلاف شیخ حیدر و جنید در میدان رزم جوانمرگ نشد و بنا بر روایتی بیماری حصبه او را از پای درآورد. اما در ۲۴ سال حکومت حتی یک سال هم به طور کامل استراحت نکرد و اگر نیمی از سال را در تبریز یا شمال رود ارس بود، نیمی دیگر را در جنگ می‌گذرانید. اما آن کرد که باید تاریخ به احترامش بارها کلاه از سربردارد و تعظیم کند.
شاه اسماعیل گرچه دیاربکر را از دست داد، اما کردستان اشغال شده را از عثمانی‌ها بازستاند، قفقازیه و بین‌النهرین و قسمتی وسیع از ترکستان را منظم به خاک ایران کرد؛ و در نهایت و از همه مهم‌تر«تامین وحدت سیاسی ایران» میراث شاه شیعه برای ایران شد. کاش شاه اسماعیل چند ده سال بیشتر زنده می‌ماند، اما این افسوس برای همیشه باقی‌ست.
ما مدیون و بدهکار شاه اسماعیل هستیم و هنوز حق مطلب در مورد او را ادا نکرده‌ایم.

یادداشت:مهدی جهاندیده

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *