زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

بطور معمول ،همه ساله در ایام ماه محرم ،در شبکه های اجتماعی و مجازی با انتساب شرح مبسوطی از این غزل حافظ ،به زنده یاد “عبدالحسین زرین کوب “،نسبت آن را با ماجرای عاشورا پیوند می زنند .اینکه چه اندازه آن شرح موصوف ،منتسب به مرحوم “زرین کوب” است ،من بی خبرم اما به ضرس قاطع باید گفت که محتوا و شکل این غزل ،کوچکترین ارتباطی به ماجرای عاشورا ندارد .
حافظ،بر خلاف سعدی ، مولوی و …، اهل حکایت نیست. به رغم آن ،این غزل پر ماجرای خود را “حکایت”نام نهاده است .
اساسا زبان او زبان حکایت نیست بلکه زبان کنایت و اشارت است .به همین جهت هم هست که معمولا راه بر استنباطها و برداشتهای گوناگون در غزلیات او باز می شود و گهگاهی نیز تعابیر بسیار بعید و نادرست از ابیات او حاصل می گردد.”اشاره” و “کنایه” همیشه این ظرفیت را دارد . در همین غزل او برخی، با تکیه بر یک یا چند بیت از آن غزل با مضمون “رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس،گویی ولی شناسان ،رفتند از این ولایت ….سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت و … ” سخن حافظ را معطوف به عاشورا کرده اند .
اما راه کلیات غزل ،بر چنین استنباطی بسته است .فلسفه عاشورا را باید از منظر حقیقی و واقعی آن کاوید. بر خلاف بیان و نوشتار مرسوم در شبکه های اجتماعی و …، کلیات این غزل را به هیچ وجه نمی توان به واقعه ای اختصاص داد که قهرمان آن ندای آسمانی ” يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً ….” را به گوش هوش از یار شنید و بی هیچ شکایتی،با نفسی مطمئن و ملکوتی به سوی یار پر کشید
قهرمان عاشورا ،در هیچ وجهی از وجوه عاشقانه خود، شاکی از یار نیست که به گلایه و شکایتی گوید “… بی مزد بود و منت ،هر خدمتی که کردم …”
چنین تعابیری از شان او دور است و با مشعل فروزان عاشورای او، هیچ مقصودی گم نگشته است و تمامی تیرهای خونریزان واقعه هم، به خطا رفته است چه جای اینکه کسی بگوید ،”آیا خونریز را حمایت؟!”خونریز آن واقعه ،محکوم و ملعون ابدی تاریخ است . خود حافظ نیز چنین تعابیر نادرست از غزل خود را نمی پسندد .
بلکه حافظ ، در این غزل به نحو گویا ،حکایت “شاکی” و “شاکر” بودن خود را روایت می کند و با آن زبان افسونگر و ساحرانه که این اعجوبه غزل، از آن برخوردار است شاکرانگی و شاکیانگی خود را از معشوق تواما در میان می نهد .
او اساسا سخنسرایی پرسشگر است و همچون سعدی، متواضع و فروتن نیست.که سخن خود را بی گلایه و شکایت ،با معشوق در میان بگذارد .حافظ، شکر و شکایت را در زبان خود تواما دارد .و اساسا سخنسرایی عاصی،پرخاشگر،منتقد،سرکش، رام ناشدنی،از خود راضی ،مغرور و نیز شاکی و شاکر است.
او همه این خصلتها و ویژگیها را تواما در خود دارد و حتی در عشق هم چندان متواضع نیست که ملاحظه معشوق را بکند. در اغلب اوقات هم در تنگنای حیرت است از نخوت رقیب .
از یار دلنوازش شکری توام با شکایت دارد و نکته دانان عشق را برای شنیدن آن حکایت دعوت می کند :
گویا از نظر او بی مزد و منت بوده است هر خدمتی که به معشوق کرده است و در عین حال، زبان استغاثه آمیزی به خدا دارد که “یا رب مباد ،کس را مخدوم بی عنایت.”
از نظر او عاشقان تشنه لب را آبی نمی دهند.چرا که “معشوقان ولی ناشناس” غافل از درس اولیا هستند که نباید آب را از تشنه لبان دریغ کرد .
بر زلف چنین معشوقان قدرناشناس ،نباید پیچید ،که در گرفتاری آن، سرها بریده می بینی ،بی جرم و بی جنایت .
حافظ در این غزل ،در صدد تبیین دشواریهای راه عشق است که گویا برایش آسان نموده است اول، ولی بعدا افتاده است بس مشکلها … دریافته است که کار به آن آسانی ها هم که او از ابتدا تصور می کرده است ،نبوده است و تا رسیدن به مقصود ،صدهزار منزل است .
گویی از ابتدا واقف بر آن مشکلات نبوده است و چو عاشق می شده ست روزی، گفته که”بردم گوهر مقصود.”ندانسته که این دریا ،چه موج خون فشان دارد.
و حال، در این شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل ،از هر راهی که رفته، جز وحشتش نیفزوده است.و این تفاوت بارز او با جلال الدین محمد بلخی است که می گفت :
“عشق از اول ،سرکش و خونی بود ،تا گریزد هر که بیرونی بود …”
به رغم آن، روی بر تافتن از عشق ،در مرام او هم نیست.از عشق روی بر نمی تابد، گرچه در این میان،آبروی عاشق برود اما باز، خود عشق را ،فریادرس کار عاشق می داند. ولو اینکه قرآن ز بر بخواند ،با چارده روایت .

یادداشت:مالک رضایی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *