استاد ما از شما یاد گرفتیم

استاد ما از شما  یاد گرفتیم

آدمها با شرافت و بزرگی و اقتدارشان می شوند برگی از تاریخ و احترام یک سرزمین… فرقی نمیکند از کدام سرزمین قد کشیده ای فرقی نمیکند در کدام وادی هنری به خلق رویاهایت پرداخته ای هیچ اثری ماندگارتر از خالق اش نیست. هیچ با ارزشی ارزشمند تر از خود شخص نیست..
امروز استاد اکبر منصوری درگذشت.خیلی وقت بود اکبرآقا بارو بنیدل اش را بسته و آماده این سفر بی بازگشت بود. اکبرآقا خیلی وقت بود از پیشمان رفته بود خیلی زودتر از وقت فراموش شد. در تنهایی ماند یا ناچار به تنهایی پناه آورد.دنیای جدید بنا کرد به دور از هیاهوهای بودن و نبودن ها در پارک کودک با یک عصا و یک چهارپایه …خیلی دوست داشتم بدانم دنیایی که هر روز در این نقطه بنا کرده است چیست و چه رنگی دارد..کاش فرصت یک باهم بودن در این دنیایش را داشتم ولی افسوس همه بنا ها در ذهن اش ساخت و با خود برد .ولی در ذهنم فکر میکنم اخرین گفتگویمان درباره نمایش نامه “مشدی عباد” با ورژن جدید بود که دوست داشت روزی به بالای سن ببرد ..
انقدر در سکوت خود پناه میبرد گاهی از دور می دیدیم و میترسیدم نزدیک اش شوم و خلوت اش را با کلمات ام فرو بریزم…هر موقع از دور یا نزدیک می دیدمش یاد سالی می افتادم به همراه امین موسوی می خواستیم فیلم دوم ” تاکسی” رو بسازیم. کله مان پر از رویا بود پر از دغدغه و کمال گرایی بود و هیچ حداقلی برای فیلم نمی دیدم .دنبال یک بازیگر میانسال بودیم که به معنای واقعی بازیگر باشد و از عهده این نقش سخت برآید. جوان بودیم پر از انرژی ولی ما که نه اسم و رسمی داشیم و نه کسی در دنیای هنر ما رو می شناخت .یوسف یزدانی عزیز که معلم و راهنمای همیشگی ما در نوشتن و فیلمسازی بود و نقش مشاور ما در فیلم نیز برعهده داشت. گفت: بنظرم برای این نقش اکبر منصوری گزینه خوبیه .مکث کردیم گفتیم یعنی قبول میکند بازی کند یوسف گفت :عصر بریم کافه شکور (پاتوق اقای منصوری بود بقول خودش فرهنگسرا)آنجاست بریم پیشش ببینیم -فیلمنامه همراهتان باشه.
عصر بود سه نفری رفتیم .دیدیم به همراه چند تن بازیگران پیشکسوت تئاتر و همچنین آقای دکتر سیمزاری در نیمکتی نشسته و در حال گفتگوی جدی هستند.تا دیدمش ناخودآگاه نفسم بند آمد.لحظه ی از آمدن پشیمان شدم فکر میکردم وقت خوبی نیامده ام ولی دیگر امده بودیم به سختی رو نیمکت نشستیم . استاد خودش را از آنها جدا کرد و بسمت ما آمد .آقای یوسف یزدانی عزیز ما را معرفی کرد و فیلمنامه را تقدیم اش کردیم .نگاهی در چهره پر از خط های پر از اشکال مختلف که لبخند چاشنی چهره دوست داشتنی اش بود وقتی بیشتر تماشایش کردم با خودم گفتم نقش راننده تاکسی مال خودشه.. گفت: کلیت فیلم نامه را خودت برایم تعریف کن. و این سخترین لحظه برایم بود به سختی و دست و پا شکسته تعریف کردم .نگاهش همچنان با ما بود گفت: باشه، کی آفیش میزنین.؟من کمی شوکه شدم وگفتیم یعنی بازی میکنین؟ خندید … گفتم: بهتون اطلاع میدم و گفت برای این گفتم که احتمالا برای ادامه تولید سریال کمال تبریزی باید برم تهران میخوام قبلش کار شما رو تموم کنم برم و بعدا نصفه و نیمه نماند.
بخاطر شرایط آب هوایی که داشتیم فیلمبرداری ۱۲ روز بطول انجامید و این خیلی بیشتر از روزهای بود که با ایشان طی کرده بودیم ولی هیچ وقت اعتراضی نکرد و اتفاقا و دائم با خنده میگفت “چای من رو براه باشه من روبراهم نگران من نباشید..” امید بود که همیشه به گروه تولید میداد و خنده های که در روزهای سخت بر لبانمان جاری میکرد..آنقدر برنامه ریزی و مدیریت در فیلم اعتقاد داشت حتی برای نماز خواندنش اجازه میخواست. روزنامه ی در روی چمن پارک کنار دریاچه شورابیل پهن میکرد و نمازش را می خواند. میگفتم استاد وقتی اجازه میخواهید خیلی ناراحت میشیم این حرف رو نگوید میگفت: پسرم الان شما کارگردان هستید و من مکلفم ام تابع نظرات و دستورات و برنامه ریزی های شما باشم و یا موقع بازی میگفت هر نظری درباره بازی من داشته باشید به من بگویید هر چند برداشت باشد اشکال ندارد و اینگونه نیز شد
استاد ما از شما یاد گرفتیم چقدر باید ظرفیت داشته باشیم مغرور به چند کلمه قبل از اسم و لوح تقدیر و مجسمه های با رنگ های مختلف نباشیم.اخلاق و ادب همیشه پشت بند هر کاری ام باشد یاد گرفتیم اخلاق بالاتر از هنر است.یادم می آید وقتی میخواستیم دستمزد بازیگری اش را بدهیم خیلی جدی گفت نمی گیرم چون این اولین فیلم شماست و منم میخواهم در این فیلم سهیم باشم.
بعد از فیلم نیز ارتباط مان با استاد همچنان ادامه داشت و از خاطرات بازیگری اش برایمان میگفت از نمایش های که دوست داشت بسازد ولی نساخت و از نقش های که دوست داشت بازی کند ولی فرصت بازی برایش رقم نخورد. وقتی از تئاتر حرف میزد چشماش برق میزد و من چقدر دلم می خواست منم با این برقی چشمانش همراهی میکردم.ولی حیف فرصت آنقدر نبود و یا من آنقدر در گیرودار فرعیات شدم که یادم رفت و آرزوی های شما چقدر زود تمام شد…
امروز دیگر شما نیستید و ما می مانیم با انبوهی از خاطرات و فیلم و عکس های که با ذوق و شوق و حسرت تماشایش خواهیم کرد…بدرور استاد

یادداشت:حسین درازی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *