بساط دلبرانه ی پاییز

بساط دلبرانه ی پاییز

درست مثل خانه ی پدری که آدم را به گذشته های دور میبرد
به روزی که عاشق شدی
به روزی که تنها شدی ، به روزهای خاطرات تلخ و شیرین
آخرین هندوانه ی درون آب حوض؛از روزی که
تابستان حریصانه چمدان خود را میبندد.
که به شهری دورتر و کمی خوب تر برود و آخرین دقایقش را
انگشت به چانه ایستاده فکر میکند
مبادا چیزی جا گذاشته باشد!آفتابش را آرام بر میدارد،روزها و دقیقه های بلند را توی چمدان می گذارد و شوق کودکانه ی کوچه ها را جارو می زند انگار درست یک ساعت قبل رفتنش فکر همه چیز را کرده باشد!
مادر بزرگ میگفت :تابستان باهوش ترین فصل سال است!هنوز هم نمی دانم چرا این حرف را می زد…
و پاییز غریبانه خودش را پشت شهر می رساند
خیابان ها را چادر به سر ،قدم میزند و کوچه به کوچه میرسد به خانه ای که قرار است یکبار دیگر عاشقی معروف پاییز!را تجربه کند!و دلتنگی تنها واژه ای که درست پشت سر پاییز به صف ایستاده تا خود نمایی کند اما اصلا چه کسی گفته که پاییز فصل دلتنگی است؟پاییز دلگیر است؟
اصلا انگ دلگیری به پاییز نمیچسبد
فصل انار
فصل نارنگی
فصل رنگ های قرمز و نارنجی
فصل بادهای بی موقع و با موقع که میپیچد لای موهایت و عطرش تا ده خانه آنطرف تر می رود و دوباره “امید”
را عاشق می کند.‌..
آخر قدم زدن زیر باران کجایش دلگیر است؟؟ مگر نه اینکه به هوای سرمایش دست هایش را محکم تر میگیری ؟
فصلی که دست ها بیشتر در هم گره بخورد کجایش دلتنگی دارد؟؟ به اینجا که میرسیدم
“مهتاب” همیشه پوزخندی می زد و میگفت:ای بابا دلت خوشه دختر کدام دست ها؟!
من اما این عطرِ نارنج
در خیابان های اردبیل را دوست داشتم
به همین قانع بودم،غروب بیاید و کوچه پر شود از بوی خاک شبنم خورده ،زنگ مدرسه که کمی دیرتر زده میشد
هر قدم را صد قدم برداری که نکند غروب پر رنگ تر شود و توهنوز به خانه نرسیده باشی….و این مسیر پاییزی را
توی همین نفس نفس زدنها آنقدر خوب لمس کنی که شاعر بشوی…
بساط دلبرانه ی پاییز کجا و زرنگی ِ سوزان تابستان؟من که همیشه می گفتم پاییز چیز دیگری است
موسم ِ هزار رنگ ِ برگها،ترانه ی نقش و نگار های هنرنمایی خدا وسمفونی زیبایی های بی پایان…!
غروب که شد ،قدم می زنی و بعد که سردت می شود قدمهایت را بلند تر بر می داری، انتهای این خیابان قاب عکسی است که تمام نوجوانی ات را درونش قایم کرده ای و گذاشته ای درست کنار آن تیر چراغ برق همیشگی..
پاییز مهمان آشنای این شهر است! مهمانی که غریبانه می آید و غریبانه می رود…
مهمان ِ آشنا چه غریبانه در زدی
منت گذاشتی به سر ِ ما،خوش آمدی
از تو کسی ندیده بدی،عشق شاهد است
پاییز جان ِ من ، تو به خوبی زبانزدی

یادداشت:شبنم فرضی زاده

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *