چیزی شبیه زندگی

چیزی شبیه زندگی

آنجا زندگی جریان ندارد. زندگی درخانه سالمندان شاید تنها روزهایی تکراری برای گذران عمر باشد تا کی به انتها رسد وپرونده مختومه اعلام شود.
ساعت ۹ صبح یک روز بارانی پاییزی مقابل ساختمانی ۴ طبقه دریکی از شهرکهای اردبیل که محل نگهداری سالمندان است ماشین را پارک می کنم.
در همان ابتدا نگاه پیرمردی ازپشت پنجره طبقه سوم توجهم را جلب می کند. هوا به شدت بارانی است.شایدت صدای باران او را به پشت پنجره کشانده است. به راستی در میان باران و از پشت پنجره کدام خاطره گمشده خود را از اعماق تاریخ جستجو میکند؟
خانه سالمندانی که ما رفتیم ساختمانی است نوساز با نمای سنگی. چند ماشین مقابلش پارک شده بود.
انبوهی از سوالات گوناگون ذهنم را فرا گرفته .شکی نیست هرکدام از این عزیزان که اینک خواسته و ناخواسته به زندگی اجتماعی با همسالان خود روی آورده اند زمانی برای خود کسی بوده اند و توانی و کسب وکاری و برو بیایی داشته اند. شاید در طول سالها جوانی و میانسالی ، خانواده ای را نان داده اند و کودکانی از دسترنج آنان اکنون به یلی تبدیل شده اند که پشت سر خود را نادیده انگاشته اند.
اما اکنون ۶۰ نفر از این سالمندان در این ساختمان ۴ طبقه گرد آمده اند و با تمام محدودیت ها چیزی شبیه زندگی را سپری می کنند.
به همراه دوستم که از قبل با مسئول آنجا هماهنگ شده بود وارد حیاط ساختمان می شویم . حیاطی حدودا ۸۰ متری با چمن کاری دردو طرف آن . در قسمت بالایی حیاط سکو مانندی است که چند مبل و یک فرش که به خاطر باران تا شده بود قرار گرفته بودند. معلوم بود که برای هواخوری و نشستن اهالی ساختمان تعبیه شده است اما مشخصا برای ۶۰ نفر محوطه ای بسیارکوچک بود و تعدادمبلها نیز اندک.
مسئول خانه ما را به طبقه اول که دفتر کارش نیز آنجا بود راهنمایی کرد.یک سالن پذیرایی۵۰-۶۰ متری با پنج اتاق و یک آشپزخانه که در هر اتاق سه تخت جا گرفته بود. کفپوش سالن موکت بود با یک میز غذاخوری ۱۰-۱۲نفره در وسط سالن و چند مبل راحتی کنار دیوار. در همان لحظه ورود حضور دو پیر مرد نگاهم را به خود جلب کرد . به نظر می رسید هردو بالای ۸۰ سال سن داشته باشند.
آرام وساکت نشسته بودند بی آنکه صحبتی بینشان رد و بدل شود. بی تردید هر کدامشان میتوانستند در خانه خود سفره ای بگسترانند و فرزندان و ایلی را دور آن جمع کنند اما از بد روزگار ،به سبب بیماری و یا از دست دادن خانه و کاشانه مأوایی جز آنجا نداشتند.
مسئول آنجا به همراه مسئول فنی در مورد نحوه مراقبت ازسالمندان توضیحاتی داد وتصاویری از مراقبتهای روزانه پزشکی نشانمان داد. تب، فشارخون، ضربان قلب …ضربان قلب … قلبی که شاید زمانی در پی دلدار تپیده ویا به شنیدن صدای فرزندی که برای اولین بار به آغوش کشیده به هیجان آمده و…
در مورد شغل قبلی کسانی که آنجا نگهداری می شوند سوال می پرسم . در کمال تعجب متوجه می شوم یکی ازایشان دکترای اقتصاد دارد ازیکی از دانشگاههای آمریکا . سالها استاد دانشگاه بوده در آمریکا ، هند و ایران با اصالت اردبیلی. گفتند به خاطر اختلال روانی خانواده اش حاضر به نگهداریش نشده است اما زمانی که ما آنجا حضور داشتیم هیچ اختلال رفتاری در ایشان ندیدیم. رفتارشان در آن زمان بسیارمتشخص و محترمانه بود.شاید تنها بهانه ای بوده برای طرد از خانه و خانواده. کسی که زمانی با کراوات و کت و شلوار برکرسی دانشگاههای چند کشور نشسته اینک با لباسی راحتی در حد البسه بیمارستان وبا کاپشنی چرمی که به سبب برودت هوا بر تن کرده بود و گوشه هایی از آن هم پاره بود با گذشته ای پر هیاهودر آنجا زندگی می کند.
و کنارش پیر مردی با ظاهری نسبتا چاق ، صورتی گرد وسری کم مو که پولیوری تیره رنگ و شلوار راحتی برتن داشت. هردو بسیار متشخص بودند.
مسئول دفترگفت که به جهت شیوع کرونا ملاقات حضوری ممنوع است و مانیز به دیدن اتاقها از پشت دوربین بسنده کردیم.
اتاقهایی که تمام تجهیزاتشان کمدی بود و ۳عدد تخت و فرشی بر کف آن.در قاب دوربین پیرمردی تنها دریک اتاق نظرم را جلب می کند. وقتی دلیلش را می پرسم می گویند کسانی که تازه به مرکز وارد می شوند به سبب اطمینان از سلامت آنان ۱۴ روز در قرنطینه نگهدار می شوند.
۱۴ روز در اتاقی دربسته در کنج تنهایی خویش نه سری نه همسری . نه با کسی هم صحبت است و نه امکاناتی چون رادیو وتلویزیون برای سرگرمی در اختیاردارد.
تمام آن لحظاتی که شرایط اتاقها را میدیدیم چشمم بر روی قاب دوربینی بود که پیرمرد تنها را نشان می داد. گاهی بلند میشد و در عرض کم اتاق قدم میزد وبعد روی زمین می نشست و در فکر فرو می رفت. از حرکاتش احساس کردم اضطرابی بر وجودش مستولی شده شاید از نوع اضطراب کسی که به محیط تازه ای وارد شده . شاید درگیر گذشته اش بود وشاید هم هنوزدر ذهنش با خانواده خود بر سر مسائل مختلف کلنجار می رفت.
از مسئول مربوطه خواهش کردیم که لااقل تلویزیونی برای سرگرمی ایشان در اختیارشان قرار دهد.
مسئول خانه سالمندان در مورد هزینه های آنجا توضیحاتی داد. برخی خانواده ها حتی از پرداخت ماهانه ای نیز برای نگهداریشان کوتاهی می کنند وآنجا تنها با حمایتهای بهزیستی و کمکهای خیرین اداره می شود.
مسئول فنی می گوید: ۱۸ نفر در همین ساختمان ۴ طبقه مشغول کار است اما در آن لحظه که ما بودیم تنها ۴ نفر نیروی خدماتی و آشپزو مسئول فنی و مسئول خانه سالمندان حضور داشتند.
گفتند هر روز ساعت ۶ بیداری و ۷ صبح صبحانه است تعجب کردم از اینکه به مانند سربازخانه ای باید صبح زود بیدار و صبحانه صرف شود. اما ظاهرا می توانستند در صورت تمایل بر رختخواب خود بمانند چه در آن زمان نیز که نزدیک ۱۱ صبح بودهنوز چند نفری بر روی تخت بودند و شاید به سبب سردی هوا پتو روی خود کشیده بودند.
هرچه بود آنجا زندگی جریان نداشت. زندگی درخانه سالمندان شاید تنها روزهایی تکراری برای گذران عمر باشد تا کی به انتها رسد وپرونده مختومه اعلام شود.
گفتند گاه مراسمی برگزار می شود و میوه ای وشیرینی تدارک دیده می شود.
اما با یکی از آنها که درواحد حمایتی همان مرکز در ساختمانی دیگر صحبت می کردم
می گفت در طول سه سال تنها یک بار آنها را به مشهد برده اند.
آنها که در ساختمان حمایتی این مرکز در محلی دیگر نگهداری می شوند کسانی هستند که تنها ۴۰ تا۵۰ سال دارند و به سبب نامردی روزگار و بی کس و کاری وبعضا به سبب داشتن عوارض دائمی ناشی ازبیماری در این مرکز نگهداری می شوند.
این فرد با اسم مستعار فرهاد به سبب بیماری دیابت یک کلیه وبینایی یک چشمش را از دست داده است.با چشم دیگرش هم تنها به وسیله عینک ذره بینی قادر به دیدن است.
از مشکلاتش می گوید. اینکه به دنبال شغلی است که بتواند خود را اداره کند و یا حتی برای سرگرمی هم که شده روزگارش را از این به گفته خودش بی خاصیتی نجات دهد. فرهاد تنها ۴۵ سال دارد و نمی شود نام سالمند بر او گذاشت. چند سالیست که همسرش را طلاق داده و تنها فرزندش نیزبا ناپدری زندگی می کند که گویی سر ناسازگاری بنا نهاده است.در این مرکز کسانی زندگی می کنند که می توانند از پس کارهای خودشان بر بیایند و تهیه غذایشان بر عهده آشپز است اما رفت و روب و شست وشو را خود به عهده می گیرند.
فرهاد از اینکه عمرش به بطالت و روی تخت بگذرد ناراحت است و میگوید اشتغال به شغلی مانند تلفنچی که خیلی نیاز به دید چشم نداشته باشد می تواند زندگی اورا از این روزمرگی و بی کیفیتی نجات دهد و امید وار است مسئولی ویا خیری زندگی اورا تغییر دهد.
فرهاد می گوید شاید ۴۰ سال بعد از این عمر کنم آیا رواست که همه آن را در اینجا بگذرا نم ؟
در گفتگویی که با او داشتم بسیار نا امید بود. و می گفت هر کسی اینجا آمده به نحوی امیدوارم کرده اما بعد از اینکه رفته اند مرا با سرنوشتم تنها رها کرده و به باد فراموشی سپرده اند.
دیدار ما دراین مرکز نگهداری سالمند با دیدار تنها دونفر از آنها و گفتگویی کوتاه با آنها به پایان رسید. زمانیکه پله های ساختمان را پایین می آمدیم یکی از آنان را دیدیم که به طرف حیاط می رود حیاطی که درش همیشه قفل است . شاید دوست داشت خود را به باران بسپارد.
کشور ما که به سمت سونامی سالمندی می رود و تنها پس از ۱۵ سال از هر ۴ ایرانی یک نفر سالمند خواهد داشت چه تدابیری برای آن اندیشیده است.
آیا افزایش چنین مراکزی را در آن زمان شاهد خواهیم بود؟ آیا نسل فعلی غرق در تکنولوژی در آن روزها با سالمندان مدارا خواهد کرد؟

گزارش:فاطمه شکرزاده

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *