او لعل بدخشان بود!

او لعل بدخشان بود!
  • شاید سی سال یا کمی هم بیشتر بگذرد از آن شبی که زیر و رو شدم. کاری که آن شب با من بی دل و نزار کرد شاید مغول با ایران نکرد. یک شب بهاری و ماه رمضانی که وقتی با فرنی دستپخت مادر افطار می شد هوا برای عاشقی بسیار مساعد می گشت و هر طوفانی را می توانستیم چشم انتظار شویم!
    در آن روزگار تلویزیون ایران که متشکل از دو شبکه پاره وقت بود برای ماه رمضان برنامه خاصی تدارک نمی دید و با کوتاه کردن زمان پخش برنامه به پر کردن آنتن با برنامه های “باری به هر جهت” مشغول می شد و خدا خدا می کرد که ماه رمضان زودتر تمام شود و به روال عادی برگردند. بعد از افطار تصاویری از کوه و دشت و کویر و سخنرانی مذهبی و تلاوت قران توسط عبدالباسط و غلوش پخش می شد و زنگ پایان برنامه ها قبل از ساعت یازده نواخته شده و همه به رختخواب می رفتند تا مبادا خواب بمانند و نتوانند برای خوردن سحری بیدار شوند.
    یک شب در ادامه همان تصاویر از جغرافیای طبیعی ایران، به یکباره صدایی در خانه پیچید. صدایی که انگار از وسط بهشت راهی به تلویزیون یافته باشد :
    “دوش دور از رویت ای جان ،
    جانم از غم تاب داشت
    ابر چشمم بر رخ از سودای دل
    سیلاب داشت”
    میخکوب شدم. یک لحظه برق گرفت بی رعد. رعد همان بود که رعشه در جان انداخت . خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست، از کجا می آمد این آوای دوست؟!
    رسماً دیوانه ام کرد ، مجنون شدم ، حیران شدم. نه شجریان را می‌شناختم و نه سعدی ، نه حافظ را. ولی هر چه بود تا عمق جان رسوخ کرد. آن ربع ساعت چگونه گذشت نمی دانم؟! وقتی که گفت:
    “نقش نامت ، کرده دل ، محراب تسبیح وجود “
    نابود شدم در یک کلام. یک ساعت بعد از تمام شدن اش هم حال خود نمی فهمیدم و تنها کاری که توانستم بکنم این بود که زنگ بزنم به روابط عمومی تلویزیون و خواهش کنم آن آوازی که یک ساعت پیش پخش می شد دوباره پخش شود و جالب تر اینکه در پایان برنامه ها با پخش دوباره اش آتش در نیستان ام افتاد.

۲- سال ۷۱ بود به گمانم. جسته و گریخته صدای شجریان و شهرام ناظری رو از تلویزیون شنیده بودم اما هنوز ذهنیت خاصی از موسیقی در ذهنم شکل نگرفته بود فقط این را می دانستم که نمی توانم با آهنگ ها و ترانه های متداول آن روزگار ارتباط برقرار کنم. البته نداشتن ضبط صوت هم در این امر دخیل بود تا این که یکی از دوستان مغازه کوچکی اجاره کرد برای تکثیر نوارهای بظاهر مجاز و در باطن غیرمجاز . دسته دسته رفقا می رفتند برای تکثیر. به پیشنهاد دوستی ، کاستی از شجریان برایم زد و رویش نوشت “یاد ایام ! این نوار چند ماهی همانجور دست نخورده در کشوی میزم خاموش جا خوش کرد تا اینکه بالاخره یک روز دست به دست هم دادیم به مهر و یک ضبط صوت تک کاسته ابتیاع کردیم و با اشتیاق فراوان نوار را داخلش گذاشتیم. زمان زیادی طول نکشید که عاشقش شدم. از تصنیف های “سلسله موی دوست”،” یاد ایام” ، “خم زلف” و آواز “دوش می آمد و رخساره برافروخته بود” شعر حافظ کلمه به کلمه وصف حال بود. عاشقانگی پنهان و کفر زلفش که ره دین میزد و آن سنگین دل در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود. اتفاق خودش افتاده بود به همین سادگی! از آن به بعد در طلب روی دوست و صدای مهوش اش بیابانگرد شدیم. “به یاد عارف”، “چشمه نوش” و ….و حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم !
۳- در نخستین سالهای عهد شباب، در دبیرستانی که همه همشاگردی ها، از گشودن باب مذاکره و مفاهمه با جنس مخالف سخن می راندند و از دختر گل فروشی یاد می کردند که انتظار داشتند گل را کمی ارزان تر بفروشد، مهمترین نشانه واپسگرایی جوانانه ، نه نماز خواندن بود و نه روزه گرفتن ، چرا که در آن برهه خاص ، بخش زیادی از هم سن و سالان عامل به فرایض بودند ولی نکته مهم دیگری باعث می شد آنها همچنان با یک نگاه از بالا به پایین، ما را به چشم یک “اُملّ” ببینند. کسی که نه “ستار” گوش می کند نه “اِبی” و نه حتی “مهستی” و گوگوش و حمیرا و ابراهیم تاتلیسس و سایر خوانندگان مقیم استانبول و لس آنجلس که شاید اسمشان را هم نمی داند.
کاست هایی رنگ و رو رفته و مستعمل که به کرات در کلاس ، کوچه و خیابان از جیب داخلی کاپشن چینی مارک سیلور بیرون می آمد تا چشم در برابر چشم و دست در برابر دست، نوار بگیرند و نوار بدهند و در این میان مای نامحرم را به چشم پسرکی هالو بنگرند که ۱۷ سال از خداوند عمر گرفته و نمی داند اندی و کروز مرد هستند یا زن؟ و البته به روی مبارک خودشان هم نمی آوردند که با تمام ارادتشان به آن نوع موسیقی کوچه بازاری حتی از تلفظ صحیح نام خواننده مورد علاقه شان هم عاجز هستند. شاید هم کلاس “کروز” خیلی بالاتر از “کورس” باشد. نمی دانم، ولی هر چه بود وقتی می فهمیدند که طرف شجریان گوش می‌کند و خواننده مورد علاقه اش کسی ست که نصف یک ور کاست را اصلا نمی‌خواند و فقط گوش می کند نمی توانستند درکش کنند و حسابی دست می‌گرفتند و بازار مسخره بازی به راه بود و پرده دری و خود بزرگ بینی را چنان به عرش اعلا می رساندند که آن نوای ملکوتی را با انکرالاصوات مقایسه کرده و باز هم حق را به آن صدای نکره می‌دادند و در موضع اکثریت چنان بر سر اقلیت مانده پشت پرده حجب و حیا می کوفتند که مصلحت در تقیه و پنهان کردن علاقه قلبی به “یاد ایام” ، “مرغ سحر” ، “به یاد عارف” و ..‌ جستجو می شد و کسی هم جرات نمی‌کرد به خرشان بگوید یابو و سوختن و ساختن و این عشق را به خلوت شبانه کشاندن و دور از چشم اغیار عاشقانگی پیشه کردن بهترین شیوه جلوه می‌کرد‌. پازل درک نشدن از سوی اطرافیان، زمانی کامل می‌شد که لایه‌های متدین جامعه کل موسیقی را مردود و مطرود دانسته و حکم به حرمتش می‌دادند تا ما تبدیل به چوب دوسر طلایی شویم که نه در خانه شوی جایی دارد، نه در خانه معشوق!
آنها در قرائتی تندروانه از تعالیم اسلامی حتی صدای برخورد دو استکان و دو بشقاب چینی را هم موسیقی تشخیص داده و حرامش می دانستند تا ما در این برهوت فرهنگ و هنر حیران بمانیم!
هنوز مانده بود به دورانی که جوانهای دیندار بتوانند حکم حلال بودن این شعر و موسیقی را اخذ کرده و در خلوت خود با اشعارشان حالات عرفانی و روحانی خاصی را تجربه کنند که این قضیه هم به محاق رفت. چرا که خیلی زود با مواضع سیاسی استاد ، او در مقابل بخشی از جامعه قرار گرفت تا بهانه یی برای طرد از سوی بخش متدین سنتی و در رأس آنها رسانه شان یعنی رادیو و تلویزیون دستشان بدهد و آنها هم مقابله به مثل کرده و جمع خویش بر ایشان بتازند و نوآمدگان را از صدایش برحذر دارند و حتی “ربنا” ی جاودانه اش را از این بخش مذهبی دریغ کنند تا بلکه نام و یادش از اذهان پاک شود که نتوانستند و نشد آنچه باید می‌شد.
و مایی که در دوران دانشجویی و اقامت در خوابگاه هایی با اتاقهای پرجمعیت پنج – شش نفره باید تمرین بردباری و تحمل اطرافیان می کردیم، مجبور بودیم ساعتها، آهنگ های صد من یه غاز را تحمل کنیم و دم بر نیاوریم تا شاید آنها هم همراه با نیش و کنایه و تکه پرانی اجازه دهند نیم ساعتی عیش کنیم.
او در این سالها بدون کوچکترین استفاده یی از رسانه های برند ساز ، خود به تنهایی از اسم “محمدرضا شجریان” یک برند ساخته و فراتر از یک آوازه خوان و حتی صرفا یک هنرمند، بتواند به چنان جایگاه رفیعی برسد که به زعم خیلی ها مهم ترین شخصیت قرن لقب گرفته و خود را به عنوان شخصیتی قابل احترام و ستایش برای اقشار مختلف جامعه تثبیت نماید.
چونان که با انتشار خبر درگذشت اش تمام شبکه‌های اجتماعی و رسانه های مجازی تبدیل به ماتم کده شده و او توانسته به آن درجه از اشتهار برسد که همه – حتی آنهایی که با نوع موسیقی اش ارتباط برقرار نمی کنند – خود را عزادارش ببینند.
آنها نمی‌دانند ما با این آهنگ‌ها زیسته ایم، عاشق شده ایم ، شکست خورده ایم، شب بیداری کشیده‌ایم، زبان مشترک مان با عزیزانمان بوده و جمله به جمله ترانه ها و تصنیف هایش حال دل خونین دلانی بوده که سال‌های سال، بی خبر از همدیگر، در گوشه‌ای تنها و غریب چشمه اشکشان جوشان بوده است.

یادداشت:حمید رستمی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *