صحنه دلتنگ اوست هنوز!

صحنه دلتنگ اوست هنوز!

سه سال گذشت. به همین زودی. به پلک بهم زدنی. سه سال گذشت ولی هنوز هم باور پذیر نیست. انگار هر لحظه ممکن است جلوی اداره کل ارشاد، فرهنگسرای فدک، “هشیم قفه سی” و هر جای دیگر رودررو بشویم و بعد از ماه‌ها بی دلواپسی دست بدهیم و او پکی عمیق به سیگار بزند و چاق سلامتی و از این حرفها. همان جور که این روزها در خواب می بینم اش. هر چند شب یکبار. خیلی بیشتر از روزهایی که در واقعیت می دیدم اش. انگار آن کاریزمای منحصر به فرد می خواهد از قاب نه چندان واضح رویای نیمه شب بزند بیرون و بیاید برود روی صحنه و مثل همیشه دلبری کند.
سال ۷۲ بود به گمانم، که در برنامه صبح جمعه تلویزیون اردبیل ویژه برنامه دومین جشنواره تئاتر استانی نیم ساعتی مهمان خانه‌ها شد و گل سرسبد آن اسامی ریز و درشت یک اسم و فامیلی موزون و دوست داشتنی بود، آن گونه که آدم دلش می خواست تمام جوایز را درو کند و مجری مراسم هی اسمش را تکرار کند: مجید…. واحدی زاده!
سال بعد اتابک نادری شرایطی فراهم آورد که دست کم برای گشایش ذهن بسته مان هم که شده مهمان جشنواره شویم و با مقوله تئاتر بهتر آشنا گردیم همان اسم ورد زبانها بود و روز نمایش “میقات” تازه ترین اثرش، سالن کتابخانه شماره ۲ جا برای سوزن انداختن یافت نمی شد و تعداد زیادی سرپا مانده و چشم و دل به صحنه دوخته بودند که با یک آهنگ حماسی پرده باز شد و چه ها که نکرد با دل بیقرار نوجوانی مان که قرار از کف داده بود کمی پیشتر!
این اتفاق تمام ذهنیت تئاتری ما را به هم ریخت و از نو بنا کرد. کاری که داور فرمانی -که پیشتر در جشنواره دانش آموزی دیده بودمش- و همان اسم موزون که حالا کمی بیشتر می شناختمش- مجید واحدی زاده- و صبا مهری با ما کردند کم از کار لشکر چنگیز با سرزمینمان نبود. بالکل ویران شده بودیم و ماهها بعد هم با یادآوری تک تک صحنه‌ها مو بر تنمان سیخ می شد!
سال بعدش بود که عزممان برای کار جزم تر شد و بی هیچ برنامه‌ای نمایش “بچه تابستان” نوشته حسن حامد را انتخاب کردم ولی مشکل کوچک قضیه آنجا بود که فقط متن اش را نداشتم. به هزار شرمندگی و خجالت سراغش را از اتابک گرفتم که گفت مجله نمایش چاپ کرده و می توانی از مجید بگیری! جوری گفت مجید که فکر کردم سالها با هم دوست صمیمی بودیم و من نمی دانستم! روزی که برای مراسم عزای جوانمرگی “حامد فرجی” عازم خلخال بودیم روز موعود بود. سر راه دم در همین اداره ارشاد با هم دست دادیم و متن کپی شده را داد دستم. استرس داشتم. نمی‌دانم در ذهنش چه می گذشت ولی من از درون می لرزیدم. تو که نمیدانی از درون لرزیدن یعنی چه!
و این اولین پلان آشنایی مان بود. تا همین یکی دو سال پیش که دیگر کمتر همدیگر را می دیدیم فقط در جشنواره ها یا اجرا های عمومی آن هم اگر قرعه فال به ناممان می‌افتاد‌. حس می کردم خروجم از گروهش -فروغ- و پیوستنم به گروه “عنوان” کمی دلگیرش کرده. البته من مدت‌ها بود که از کل تئاتر خروج کرده بودم و یک اسم خشک و خالی در ذیل هر گروهی که بود چندان فرقی در حال تئاتر اردبیل نمی‌کرد‌ حالا که نیست صحنه‌های با هم بودنمان را پشت سر هم ردیف می شود از مصاحبه مفصل چند ساعته و گپ های تمام نشدنی در قهوه خانه “هشیم” روبروی باغ ملی که مدت‌های مدید پاتوقمان بود و اول شب مان را می‌ساخت و مجید همیشه از طرح‌هایی که در ذهن داشت می‌گفت تا با روایت شان آنها را در ذهن بپرورد و از علاقه تمام نشدنی اش به بازیگری آثارش و این که دو سه باری تا آستانه مرگ رفته بود یکی زمانی در اوایل شروع کارش در تاتر که صورت و گردن اش اساسی سوخته بود و بیم آن می‌رفت که صدایش برای همیشه برود و یک پماد خارجی چنان معجزه کرده بود که حتی جای سوختگی هم بعدها نماند و یکی هم همین اواخر و در اجرای تهرانِ نمایشِ “پسر آدم” که در پشت صحنه سرش به یک میله آهنی خورده و به گفته خودش اشهدش را خوانده بود ولی دست تقدیر نگه اش داشت تا روزی که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد در آن لحظه صحنه را ببوسد و وداع کند و برای یک عمر اسطوره بماند! گاه فرشته مرگ هم برای خودش لعبتی ست شاید!

یادداشت:حمید رستمی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *