جنگ قره باغ ، و ادبیات نفرت

جنگ قره باغ ، و ادبیات نفرت

ژاک مارتین می گوید : “وقتی اعلامیه ی حقوق بشر را می نوشتیم هیچکس از دیگری نپرسید چرا آدمی محترم و دارای کرامت (dignity ) است ؟ ! “
در آن زمان ، جنگ ، دیکتاتوری ، و نارواداری، چنان جامعه ی بشری را به خاک سیاه نشانده بود که ” اضطرارا ” و نه ” استدلالا ” چاره ای جز تنظیم یک میثاق نامه ی جهانی برای پایان دادن به آن وضعیت اسفناک نبود ،اما اکنون با گذشت هفتاد سال از عمر اعلامیه ی حقوق بشر ، می شود آن سوال اساسی را دوباره پرسید :
آدمی چرا محترم و ارجمند است، و با ابتناء بر کدام انتولوژی، اپیستمولوژی، و آنتروپولوژی می شود کرامت انسان را مدلل کرد ؟!
بگذریم از اینکه محتوای همان اعلامیه هم مورد انتقاد برخی از اندیشمندان غربی قرار گرفته ، تا جاییکه هانا آرنت آن را ” مضحکه ی حقوقی ” ، و ادموند برک ،” دستاورد پوچ انقلابیون وحشی فرانسه ” ، و کارل مارکس ، ” حقوق انسان خودستای جامعه ی مدنی ” می داند !
در ماده ی اول این اعلامیه آمده است که انسانها باید با روح برادری ( spirit of brotherhood ) با هم رفتار کنند ،


با توجه به بنیانهای ماتریالیستی و فیزیکالیستی متصلبی که علوم جدید و فلسفه های معاصر دارند ، چطور می شود حقیقتا و نه مجازا ، از برادری انسانها سخن گفت و آنرا به تخیل شاعرانه و اتوپیک فرو نکاست ؟!
و پرسش شالوده شکن اینکه ، آیا بدون شناخت ” حقیقت انسان و هستی ” ، بحث از ” حقوق انسان ” ، یک سرگرمی شبه فلسفی و فانتاستیک نیست ؟!
از نظر فلسفی ، علت برهان ناپذیری اعلامیه ی حقوق بشر را ،باید در گسست معرفت شناختی آن از نظام تکوینی عالم و مبدا فاعلی و غایی هستی جستجو کرد.
۲٫طبق آمار رسمی ، از آغاز سده ی بیستم تا دهه ی نود ، تعداد کشته ها ، از مرز ۱۸۷ میلیون نفر گذشته است ،و همچنان ، توپولوژی مصیبت های سیال، در حال گسترش است .
الریش بک ، بیراه نگفته است که جهان پیچیده ی کنونی ، کالا توزیع نمی کند ، بلکه خطرهای جهانی را توزیع می کند.
سرمایه داری لجام گسیخته ، اردوگاههای کار اجباری . بوروکراسی ، جنگ ، بردگی مدرن ، بردگی دستمزدی ،پلوتاکراسی( حکومت ثروتمندان ) ، درگیریهای طبقاتی ،زندگی پاتولوژیک بی معنا ، کسوف امر قدسی،طغیان اراده ی معطوف به قدرت ،توتالیتاریسم وارونه ،و افول نیهیلیستیک عقلانیت خود بنیاد و منفصل از وحی ، جستجوی ادیسه وار برای تئوریزه کردن و تحقق” برادری انسانها ” ، و حداقل ، ” دیگری عمومیت یافته ” (generalized other ) را با شکست مواجه کرده است .
از نظر دریدا ، ما دیگر قادر نیستیم بپرسیم که چه چیزی درست و شایسته است ؟ ، دیگر راهی ما را به رفتن دعوت نمی کند !
سوبژکتیویسم متافیزیکی، ذاتا استیلایی و سلطه جوست ، نه استعلایی ،و در بسط تاریخی اش ، به مرگ خدا ، مرگ حقیقت ، مرگ مطلق، و مرگ ارزشها انجامیده ، فلذا قابل پیش بینی بود که این روند،به جایی ختم شود ، که هانا آرنت از پایان حقوق بشر و میشل فوکو ، نهایتا از مرگ انسان مدرن حرف بزند. .جنگ قره باغ ، پس از بجا گذاشتن تلفات انسانی قابل توجه ،و گذشت چیزی حدود شش هفته به پایان رسید .جنگی که به لحاظ ژئوپلتیک ، ایدئولوژیک ، تکنولوژیک ، و استراتژیک، ویژگی های خاص خودش را داشت ، و جنوب قفقاز را وارد پارادایم جدیدی کرد.
مع الوصف ،توافق بدست آمده، آن صلح پایداری نیست که به زعم اسپینوزا از جان مایه بگیرد ، و به زعم کانت ، غایه القصوایش انسان باشد ، و نه دولت ها .
آنچه که حائز اهمیت است ، این است ، که در این مدت ، برخی از رسانه ها و بلندگوهای رسمی و غیر رسمی طرفین مخاصمه ، بشدت از ادبیات نفرت اشباع شده بود ،
ناگفته پیداست، که انبار باروت این نفرت فزاینده ،در هر زمان دیگری ، مستعد انفجار و بروز فاجعه است .
چرا که بقول ارسطو ، ” کسی که از دیگری نفرت دارد ، از رنج او به رقت نمی آید، بلکه خواست او این است که دیگری وجود نداشته باشد .”
و به تعبیر لویناس ، آن معصومیت ذاتی که در چهره ی دیگریست و به انسان می گوید ” مرا نکش ! “، را نمی بیند .
این سخن زیبا و حکیمانه ی لشک کولاکوفسکی را هم فراموش نکنیم که ، :” تنفر ، خودکشی معنوی است ، و گروتسک خود- بت انگاری شخص را به اوج می رساند.
تنفر ، زیستن در مرگ است . “

مقاله: ناهید الله وردی زاده

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *