برندی به نام دایی

برندی به نام دایی

علی دایی برای اردبیلی‌ها حکم مدرسان شریف را دارد و در هر زمینه‌ای بخواهند مثال بیاورند از اسم شهریار شان مایه می گذارند. درس خوان مثل دایی، فوتبالیست مثل دایی، با مرام مثل خودش ، دارای فکر اقتصادی، با ایمان، به درد بخور، دست و دلباز، دستگیر و خیلی چیزهای دیگر! به همین خاطر هم هست که هر نابلدی پای به شهر بگذارد، اولین نکته‌ای که برایش جلب توجه می‌کند وفور عکس های بزرگ و رنگی علی دایی بر دیوار مغازه هاست. انگار هر کس یک فامیلی دور هم که شده با شهریار فوتبال ایران دارد و به احترامش یک عکس خوشگل و تو دل برو ، در بهترین جای دیوارِ محل کسب اش الصاق کرده، هرچند که خیلی ها هم هستند که کل در و دیوار مغازه را با عکس‌ها و بریده روزنامه های سال های قبل و عکسها و خبرهای مربوط به “دایی” پوشانده‌اند. این حجم از عشق و علاقه به یک ستاره از کجا می آید؟
به ضرس قاطع می توان ادعا کرد که درصد بسیار بالایی از این عشق و علاقه مربوط است به شخصیت و کاراکتر خود دایی، چه در سالهای اخیر ، در همین شهر قهرمانان زیادی پا به عرصه گذاشته و چندین مدال طلای جهانی و المپیک را بر گردن آویخته و در کوتاه مدت سوگلی شدند ولی خیلی زود از حافظه جمعی مردمان کوهستان گریخته و جای خود را به قهرمانان نو آمده دیگری دادند. ولی این دایی هست که همیشه و در همه حال ماندگار بوده و رفته رفته محبوب تر هم می شود.
او هر سال دست کم سه چهار بار به شهرش سرزده و ارتباط مستمر و دائمی با همبازی های قدیمی اش دارد و شاید حضور “مادر” هم بر این کثرت رفت و آمد تاثیرگذار باشد. او معمولاً هر سال تاسوعا و عاشورا را بلااستثنا در اردبیل حضور دارد و در مراسم عزاداری به راحتی قابل رویت و در دسترس است. مهرماه هم که سالگرد فوت پدر بزرگوارش حاج ابوالفضل دایی ست و او هر کجای ایران که باشد مقصدش اردبیل خواهد بود. تعطیلات عید نوروز هم فرصتی مناسب برای دیدار از خویشان و رفقاست و اگر تیمی را به عنوان سرمربی در اختیار داشته باشد دست کم ده پانزده روز از روند آماده سازی پیش فصل را در اردبیل و سرعین و بازی های دوستانه با تیم های محلی سپری می‌کند. این حجم از ارتباط با شهر مادری برای کسی که این روزها در راه انگلستان و حضور در تیم اورتون هست کم‌نظیر تلقی می گردد. او همان لحظه که عزم اردبیل می‌کند “نادر کهنمی” عزیز از رفقای قدیمی اش خبردار شده و با ماشین به فرودگاه می‌رود تا هم استقبالی کرده باشد و هم او را به خانه برساند. از همان لحظات نخست برای تک‌تک ساعات حضورش برنامه‌ریزی می‌کنند و هر بار تمام دوستان جمع شده و از عهد قدیم می گویند و از دهه شصت و روزهای اوج فوتبال در این شهر و زمستان سخت و استقلال اردبیل و از قدیم تر های مرحوم شده همچون مقصود بایرامی ، ناصر اروجی و …‌
بعد هم که همگی سرخاک حاج ابوالفضل دایی حاضر می‌شوند و فاتحه ای نثار روحش کرده و یادش را گرامی می‌دارند تا آدم پرت شود به هفده هجده سال پیش که در بحبوحه بازی‌های آسیایی بوسان آن اتفاق تلخ رخ داد و حاجی “آری” اش را از زندگی پس گرفت تا کاپیتان، مسابقات آسیایی را رها کرده و برای تشییع پدر به زادگاهش برگردد. آن روزها ، او عصای دست برانکو در بوسان بود که نتوانست از آخرین وداع با جنازه پدر هم که شده چشم پوشی کند و دو روز دست نگه داشتند تا بیاید.
روز بخصوصی بود. سیل جمعیت از شهرهای مختلف برای حضور در مراسم خاکسپاری روانه محله خیرال شده بود و جلوی مسجد اگر سوزن می انداختی زمین نمی افتاد و تا خیابان های اطراف می شد رد جمعیت را گرفت. وقتی جنازه را از مسجد به طرف گورستان قاسمیه -در فاصله یک کیلومتری- روی دست می‌بردند شهریار زیر تابوت پدر را گرفته بود و سیه پوش ماتم زده اشک می ریخت و عکاسی که همراهم بود صحنه یی شکار کرد که شاید یکی از ناب ترین و نایاب ترین قاب های زندگی شهریار باشد و بعد هم که دست در دست هم پیشاپیش جمعیت تا خانه همراهی اش کردم و نیم ساعتی در خانه پدری نشستیم ، تازه یادم افتاد که باید آن عکس شاهکار “قربان ادراکی” را با گزارشی تفصیلی بفرستم برای روزنامه جهان فوتبال با تیتر: “به خاک افتادن ات را نبینیم کاپیتان!”
کسی که به قول علی کریمی خدا بغلش کرده و ۲ تا ماچ آبدار هم از لُپش برداشته بود حالا در گوشه اتاق، تکیه داده و بی پدر ، بی یار و بی یاور خود را تنهای عالم حس می کرد، هرچند که برادرانش چون پروانه به گردش می گشتند و غم بی پدری را با هم قسمت می نمودند.
او همیشه با بالایی ارتباط به شدت خوبی داشت و کارها همواره به گونه‌ای پیش می‌رفت که آخرش او سربلند شود. حتی تحصیلش در رشته متالوژی دانشگاه صنعتی شریف هم به نوعی به متافیزیک مربوط بود و شاید در هر دانشگاه دیگری تحصیل می کرد این همه اتفاقات مثبت یک جا برایش رخ نمی‌داد و خدایی بود که او در دانشگاهی مشغول به تحصیل گردد که به ورزش و مسابقات دانشگاهی اهمیت خاص می داد و از همین رهگذر بود که ناصر حجازی و پرویز مظلومی او را دیدند و پسندیدند تا سر از تیم تاکسیرانی در مسابقات دسته دوم باشگاههای تهران در آورد. جالب‌تر این که او قبلا دو بار در مراحل گزینش متوقف مانده بود و نتوانسته بود راهی به دانشگاه صنعتی شریف بیابد و حتی روایتی مبنی بر حضورش در کلاسهای رشته کشاورزی یک دانشگاه دیگر و اینکه بعداً با توسل به هزار و یک ترفند توانسته بود به دانشگاه صنعتی شریف راه پیدا کند بر زبان ها جاری بود تا جایی که او تحصیلش را از نیمسال دوم آغاز کرده و نتواند از خوابگاه استفاده کند. ولی بعدها چنان شرایطی برایش مهیا شد که اگر خود، نویسنده سناریوی زندگیش بود به این خوبی نمی توانست آن را به نگارش درآورد. چرا که به شهادت علاقمندان، در آن روزهای پررونق فوتبال اردبیل، فوتبالیست خوب و ستاره در این شهر کم نبوده اند از مقصود بایرامی، سلیم رحیمی، مرسل وقری، حیدر وطن خواه و علیرضا حکیم‌زاده گرفته تا خود همین محمد دایی که آنهایی که بازی اش را دیده اند معتقدند سطح بازی اش بسیار بالاتر از خیلی ها در فوتبال آن زمان ایران بوده ولی همگی به آنچه که استحقاقش را داشتند نرسیدند تا شهریار ی که خیلی ها اوایل او را گلر و بعدها مدافع تیم دیده بودند فروارد شود و تمام رکوردهای مثبت را یکی یکی شکسته و به یک بازیکن منحصر به فرد در تاریخ فوتبال ایران و آسیا تبدیل گردد و روزی که آخرین بازیهای باشگاهی اش را برای تیم صبا باتری تحت مربیگری مجید جلالی انجام می‌داد در مسابقات چهار جانبه در زادگاهش شرکت کند و چندین روز همه دوستداران فوتبال از دیدنش سیراب گردند و او چون “توتو”ی فیلم “سینما پارادیزو” که بعد از شهرت بسیار و گذر سالها برای مراسم خاکسپاری “آلفردو”ی دوست داشتنی اش به شهر کوچکش جانکالدو برگشته بود به ورزشگاه پیر تختی اردبیل برگردد و در گوشه گوشه اش خاطراتی از گذشته دور خود را بازیابد. از روزهایی که هنوز زمین اش خاکی بود و آدمهایی که هر یک در گوشه‌ای از آلبوم خاطرات دایی جاخوش کرده اند و حالا وقتی از دور می‌بینند ش اشکی از سر شوق فشانده و دو قدمی جلو آمده ، وسط راه پشیمان شده و به خیال فراموشی شان توسط دایی دورتر بایستند تا اگر خود پیش دستی کرد و آشنایی داد اینها هم جرات به خرج داده و آغوش برای چاق سلامتی بگشایند.
در آن روزها از این صحنه ها بسیار بود صحنه های بگو و بخند و آدم‌هایی که نمی‌دانند تا کجا می‌توانند پیش بروند و از بودن در کنار رفیق قدیمی کیفور شوند. در آن ایام ورزشگاه تختی ورسیون دیگری از “جانکالدو” ، توتو و آدم‌هایی که هر یک به نوعی در گذشته با او در ارتباط بودند و اینک با شنیدن نامش انباشته از غرور می شوند و از خاطراتی می‌گویند که کسی نمی تواند در مورد صحت و سقم شان نظر قطعی بدهد!

یادداشت:حمید رستمی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *