فرشتگان فراموش شده

فرشتگان فراموش شده

مادران خانه های سالمند؛

نمی دانم چرا روز مادر که می رسد ناخود آگاه ذهنم درگیر مادرانی می شود که در خانه های سالمندان سالهای پایانی عمر خود را میگذرانند. شکی نیست که دوری از فرزند برای مادران سخت ترین قسمت زندگی است و تلخ تر از آن از دست دادن فرزنداست که کمر مادر را خم و گیسوانش را سپید می کند.اما گاه مادران بی آنکه فرزندانشان دنیای خود را عوض کنند آنها را از دست می دهند.
رنج و سختی بزرگ کردن فرزند که مادر آن را با جان ودل می خرد و هر لحظه قربان صدقه فرزندش میرود و فرزندی که پس از بزرگ شدن اورا نهایتا تا در خانه سالمندان همراهی می کند.
گاهی وقتها افکاری غریب برذهنم مستولی می شود، اینکه از نسلهای گذشته که انسانهایی به مراتب مقیدتر به آداب و اخلاق نسبت به نسلهای اخیر هستند و احترام و حرمت بزرگتر را می فهمند بازکسانی پیدا می شوند که مادرخود را به خانه های سالمندان می سپرند و آنها را در آن سوی دیوارهای این اماکن که به سختی میتوان نام خانه برآن نهاد رها می سازند و سال به سال هم جویای احوالشان نمی شوند. و با خود فکر می کنم نسل جدید با این حجم از راحت طلبی و غرق شدگی در دنیای مجازی با مادران و پدران خود به وقت پیری چگونه برخورد خواهند کرد ؟ اصلا آیا فرزندان رها شده در امکانات به خود زحمت رساندن والدین خود تا در خانه سالمندان را خواهند داد؟
مادران تنها رها شده در آن سوی دیوارهای خانه سالمندان که زندگیشان تنها با خاطرات فرزندانشان سپری می شود و روزها را یکی یکی می شمارند تا مگراولاد دلشان به رحم آید و سراغی از ایشان بگیرند.
نه سرخابی برچهره دارند و نه سفیدآبی . چروک روی صورت آنها که هرکدام یادگار تحمل سالها مرارت و سختی در گذشته شان است اینک تنها زینت رخسارشان بوده و قامت خمیده ای که از گرانی بار غم ،نایی برای ایستادن درآن نمانده است.
دوست داشتم در روز مادر سراغ همین مادران بروم اما شرایط کرونایی و شاید برخی مصلحت ها بهانه ای است که از ورود به این اماکن ممانعت به عمل آید ، چه در سالهای گذشته نیز پس از دیدار یکی از همکاران به خانه سالمندان مورد عتاب و خطاب قرار گرفته و تذکری دریافت کرده بودند.
اگرچه با تمام تلاش و این در و آن در زدن هایی که داشتم موفق نشدم به خانه سالمندانی که محل نگهداری بانوان سالخورده و بی کس و تنهای شهرمان است بروم و از نزدیک حالشان را جویا شده و گزارشی در این خصوص داشته باشم اما براساس تجربه ای که از دیدار خانه سالمندان آقایان داشتم تقریبا می توانم حدس بزنم که این عزیزان چگونه احساس غربت و تنهایی می کنند.
همانجا که پیرمردانی مجبور هستند تمام ساعات شبانه روز، روزهای هفته، هفته های ماه ، و ماههای سال و سالهای آخرعمر خود را در پشت دربهای قفل شده یک مرکز سپری کنند تا آن گاه که پرونده شان مختومه اعلام شود و دنیا را با تمام تلخیها یش رها سازند وسبکبال تر از همیشه ترک آفاق و انفس کنند.
مادرانی که صبوری می کنند با دلهای شکسته ودست های چروکیده و چشمان کم سو . اما اگر بپرسی همچنان همین اولادشان عشقشان است و صاحبان بی چون و چرای دل رنجورشان.
فرشتگانی که دلشان نیز کم نور و کم سو و چروک شده از ناملایمات زندگی ومشامشان فراموش کرده عطر خوش زندگی را،عطرمربای گل سرخ عصرهای رمضان و عطر دارچین شله زردهای ایام محرم را.
زمانی همین دست های چروکیده سحر می کردند و طعم می بخشیدند به زندگی و اینک سحر روزگار طعم تلخ زندگی را به کامشان می چشاند و یکی، یک پیاله نذری غربت و تنهایی برایشان به ارمغان آورده است.
و شاید هم اینک نیز در رویای همان روزهایی هستند که یخ های حوض را می شکستند و در حالیکه دلبندشان را کول کرده بودند رخت می شستند ودستانشان از فرط سرما سرخ شده بود و گز گز می کرد. و شاید همین ها بهترین خاطراتشان باشد که این روزها وقتی از پشت پنجره ها بارش برف را به تماشا می نشینند به یاد می آورند.
پر بیراه نیست اگر بگویم زمانی همین یکی دو خانه سالمند شهرمان به مجتمع هایی تبدیل خواهد شد که نه ده بیست نفر بلکه صدها مادر سالمند را در خود جای خواهد داد چرا که جامعه مان به شدت به سمت سالمندی میرود و با نسل های زودرنجی که تربیت می کنیم جوانان سالهای آتی ،حوصله و زمانی برای صرف به این افراد سالخورده نخواهند داشت و به ناچار در پشت همین خانه ها زنبیل خواهیم گذاشت تا کی تختی و اطاقی خالی شود و جا برای ما باز شود.
حال که توانش را داریم اندکی حوصله به خرج دهیم و قدر بدانیم و ارج نهیم این فرشتگان زمینی را .

یادداشت:فاطمه شکرزاده

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *