تابستان، لندرور و شهردار تنانی !

تابستان، لندرور و شهردار تنانی !

۱- تابستان که از راه می رسید فرصت مغتنمی بود برای کسب درآمد حداقلی و پس انداز کردن اش برای کمک خرجی یک سال تحصیلی. جایی که دست کم بشود با یک دست لباس آبرومند راهی کلاس بالاتر شد. خانواده پرجمعیت با کودکانی قد و نیم قد که در برآورده کردن نیازهای اولیه به شدت در تنگنا قرار داشت، یقینا برای تامین نیازهای ثانویه شان برنامه عملی چندانی در ذهن نداشت و این چنین بود که از این فرصت سه ماهه می‌شد بهترین استفاده را برای روزهای مدرسه و تامین برخی از اقلام غیر ضروری تر نمود.
شاگرد شوفر ی در یک مینی‌بوس به رنگ آبی آسمانی و مارک بنز که به صورت خطی کار می‌کرد یک فرصت ایده‌آل بود تا هم در مقایسه با مشاغلی پاره وقت چون دستفروشی به یک امنیت شغلی پایدار در آن بازه زمانی دست یافت و هم به واسطه حضور در بطن جامعه، معلومات عمومی از لایه‌های مختلف اجتماع را بالا برد.
راننده مینی‌بوس مرد خوش اخلاقی بود و با کد هایی که از برادر بزرگترم دادم و از آنجایی که نیاز مبرم به یک نفر برای جمع‌آوری کرایه ها و زدن گازوئیل و تعویض لاستیک داشت چندان مخالفتی با حضورم نکرد ولی نظر نهایی را معطوف کرد به مشورت با شریکش که هر کدام یک نصف روز پشت فرمان می‌نشستند.
آن سه ماه تاثیر عمده یی در شکل گیری شخصیت ام داشت و تفاوت نگرش دو انسان غیر فامیل به محیط پیرامون که خاستگاه و سطح تحصیلات مشترکی داشتند و تقریبا هم سن و سال بودند برایم جالب بود یکی بشدت رئوف و رقیق القلب که وقتی فرد فقیری سوار می شد به چشم به من اشاره می کرد که کرایه نگیرم و دیگری درست در نقطه مقابل.
افرادی از طیف های مختلف جامعه که در دوران بسته اطلاع رسانی سوار مینی بوس می شدند و هر کدام یک رسانه دو پا بودند و از وضعیت جنگ و کوپن های تازه اعلام شده و سریال های تلویزیونی تا نبود آب شرب و شایعات درگوشی می توانستی بشنوی و با انبانی پر شبانه به خانه بروی!
۲- “حاتم” ، طایی نبود ، مجنون بود. واله و شیدا بود. محبوبه اش دل نداشت. اگر هم داشت فلزی بود شاید، که هیچ وقت نتوانست به توفیق وصال برسد. حاتم عاشق بود، ولی خیلی پیش تر از آن که عاشق شود ساکن کوه و بیابان شده بود. سرگشته و حیران شده بود. کسی ابتدای جنونش را به خاطر نداشت. هر چه بود خلاصه شده بود در نقل های شفاهی کودکان خاک و خلی کوچه و خیابان که اذیتش می کردند. پاره سنگ به سرش می زدند تا وصف لیلی اش فاش بگوید. شیدای بی دل که در چله تابستان هم چهار تا کت را روی هم می پوشید و دکمه اش را محکم می بست، دل در گرو چهار پایی آهنی سپرده بود: “لندرور”!
البته نه هر لندروری، لندرور شیری رنگ. سالهای سال هر کجا نشسته و برخاسته بود از چشم و ابرو و قد و بالای عشق اش گفته بود و همین جوری که آمار تمام لندرورهای منطقه را داشت با به یادآوردن لندرور شیری رنگ می توانستی در استخر چشمانش شنا کنی. از اینکه چگونه دست به دست شده بود، از اینکه قیمت اولیه اش چه بود و به کجا رسیده بود، نقل‌ها داشت تا اینکه یک روز یک شیر پاک خورده ای پیدا شد و تصمیم گرفت او را به حجله برد.
“قوتاز” که با لندرور شیری رنگ درب و داغانش در روستاهای دور افتاده مغان مسافرکشی می کرد، یک روز خواسته بود بانی خیر شود و حاتم را سوار کرده و یک دل سیر راه ببرد با معشوقش.
در یک روز سوزان تابستانی که مار از لانه اش بیرون نمی‌آمد، حاتم مثل همیشه چهار تا کت را روی هم پوشیده و دکمه اش را هم محکم بسته بود و با‌ سگان و شغالان دامنه کوه، پنجه در پنجه می کرد که از دور آهوی شیری رنگ رمیده از دست صیاد زندگانی را دید. اولش باور نمی کرد بعد که دقیق تر شده یقین کرده بود که خودِ خودش است. بقال و چقال را ول کرده بود و چشم دوخته بود به پیچ جاده خاکی که قرار بود جاده وصل باشد نه جدایی!
“قوتاز” بعدها تعریف می‌کرد که چگونه جلوی پای “حاتم” ترمز زده و اشاره کرده سوار شود. حاتم ناباورانه کنار لندرور ایستاده بوده و دست به معشوق نمی زده و فقط بر و بر نگاه می کرده. از قوتاز اصرار و از حاتم سکوت و قلبی که نزدیک بوده از جا کنده شود. قوتاز وقتی که امساک حاتم را دیده، خیال کرده بود که رویش نمی‌شود با سر و وضع پریشان و لباس کثیف سوار ماشین شود. پیاده شده تا به زور سوارش کند، دیده بود که خودش را خراب کرده است طفلی!
“قوتاز” تا روز مرگ، از آن لحظه حرف می‌زد که چگونه شور و شوق وصال چندین ساله بی اختیارش کرده بود!
۳- ” تنانی” شهردار بود. یعنی از اول اول اولش شهردار بود. چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب. شهردار به دنیا آمده بود اصلا. تنها شهردار همیشگی ایران که البته هیچ وقت حکمش صادر نشد. یک شهردار با کلی ایده و برنامه برای پیشرفت و اعتلای شهری در آخر دنیا. کسی که هر چقدر شال و کلاه کرد و رفت دم مجلس و هیئت دولت، نتوانست آن ورقه پاره و حکم کوفتی را بگیرد و کارش را به صورت رسمی آغاز کند. از یک طرف ایده هایش به مرور زمان در معرض سرقت قرار می گرفتند و از سوی دیگر رفته رفته بنیه اش تحلیل می رفت و حس می کرد دیگر نخواهد توانست آنگونه که شاید و باید وظیفه اش را به انجام رساند. مسئله مهم‌تر دیگر هم شماتت اطرافیان بود که مدام سراغ حکم را می‌گرفتند و تیکه می پراندند و او هی امروز و فردا می کرد. امروز و فردایی که چهل پنجاه سال طول کشید. و در میانه اش شاه سقوط کرد و رژیم عوض شد ولی حکم نیامد. اما در هر حال “تنانی” سفت و سخت پیگیر کارش بود. این اواخر که دیگر نمی توانست زود به زود به تهران بیاید نامه یی تهیه می‌کرد و در پاکت گذاشته و چسب می زد ، می داد به راننده اتوبوس مسافربری شب رو ، پاکت را می داد دست راننده با پنجاه تومان کرایه و می‌گفت: ” رسیدی تهران ، مسافران را پیاده کردی، اول این را ببر دم مجلس، بده به شخص رئیسش، سلام من هم برسان و بعد برو صبحانه ات را بخور”!
رانندگان اتوبوس های مسافربری بعدها از خاطرات صبحانه هایی که با ۵۰ تومان “تنانی” برای خود می خریدند و کیف می‌کردند داستان ها گفتند برای هم، از وقتی که نامه اش را باز کرده و
اسباب مزاح بعد از صبحانه و قبل از چرت صبحگاهی را فراهم می‌کردند و بعد از بازگشت هم داستانی سر هم می کردند تا او نامه بعدی را با جدیت بیشتری بنویسد . دیگر کسی برای بیرون آوردن اش از توهم تلاشی به خرج نمی داد و در عوض، همه جوری صحنه آرایی می کردند که تنانی در رسالتش محکم تر از پیش گام بردارد.
۴- شاگرد شوفر لاغر اندامی که بزرگترین مصیبت اش تعویض لاستیک های بزرگ و سنگین مینی‌بوس بود هیچ وقت راننده مینی‌بوس نشد ولی دست کم یکبار عاشق اتوبوس شد و خیلی پیش‌تر از آنکه یک نفر پیدا شود او را به وصال برساند خودش را خراب کرد تا نامه های عاشقانه اش بساط تفرج عصرگاهی کسانی را تشکیل دهد که حتی خرج بساط را هم از خودش گرفتند و این بد دردیست لابد!

یادداشت:حمید رستمی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *