تزویر جای حقیقت را گرفته است

تزویر جای حقیقت را گرفته است

دفاع جانانه مردان و زنان این مرز و بوم در هشت سال جنگ تحمیلی بر کسی پوشیده نیست .
مردان غیور این سرزمین که با نیت پاک خود جان درسبد اخلاص نهادند و به پیشواز شهادت رفتند وآنان که باز ماندند همواره خاطرات روزهای جنگ بر زندگیشان غالب گشته و حیاتشان را تحت تاثیر خود قرار داده است. آنان که باز مانده اند اغلب جانبازانی هستند که سالها درد جسم و روح را متحمل شده اند و خم به ابرو نیاورده اند چرا که معتقدند در راه اعتلای وطن صبور باید بود . همینان هستند که به ما درس می دهند درسی از جنس مقاومت وایثار.
پای صحبت هر کدام از این دلیر مردان که می نشینیم با دل دریایی شان پذیرایمان هستند و ما را به سالهای جنگ و خون و سالهای ایمان و مقاومت میبرند.
اینک نیز پای صحبت یکی ازجانبازان سرافراز و دلیرمرد هشت سال دفاع مقدس نشسته ایم تا گوش جان بسپاریم به خاطرات و درد دلهای این غیور مرد اردبیلی .
حسن مکارمی که از همان اوایل جنگ تا آخرین عملیات جنگی درسال ۶۷ یعنی عملیات مرصاد در جنگ حضور داشته است در اکثر عملیاتها به صورت مستقیم یا غیر مستقیم شرکت کرده است. در عملیات مرصاد هم به دلیل اینکه در بیمارستان بوده و از ناحیه مغز تیر خورده بود نتواست شرکت کند.
وی می گوید : در تیپ ۲ وتیپ۹ به فرماندهی شهید حمید و شهید مهدی باکری که منجر به تشکیل لشکرعاشورا شد وبعد از مهاجرتم به مشهد مقدس در لشکر ۵ نصر و تیپ ۲۱ امام رضا در خدمت سرزمینم بودم علاوه برآن در گردان های متفاوت نیز خدمت کردم اما بعد از مجروحیت هایم به پیشنهاد شهید حسن شفیع زاده فرمانده توپخانه به آن جا رفتم و جزو دیده بان های نفوذی دفاع مقدس بودم.
در طول مدتی که در جنگ حضور داشتید چند بار مجروح شدید؟
در این مدت در ۱۴ عملیات مختلف با فاصله های دو سه ماهه ۱۴ بار مجروح شدم یکبار تیر به سینه ام خورد و بار دیگر بر پا یم .تا کمی بهتر شدم دوباره در عملیات شرکت کردم و این بار بر دستم جراحت وارد شد. دراین سالها به وسیله ترکش دشمن در قسمتهای مختلف بدن پذیرایی شدم حتی مورد اصابت گازهای شیمایی قرار گرفتم ودر نهایت پس از تیری که به مغزم خورد نتوانستم در آخرین عملیات شرکت کنم.
درجنگ چه دیدید که اینگونه با شوق در مورد آن صحبت میکنید؟
دریک مصاحبه ای از من پرسیدند چند سال داری؟ گفتم هشت سال دارم چرا که هشت سال دفاع مقدس اگرچه توام با جنگ و جدال و در میان توپ و ترکش بود اما بهترین و اصلی ترین سالهای عمرم محسوب می شد. به قول حضرت امام خمینی که فرمود: هشت سال دفاع مقدس دانشگاه است . حقیقتا همانگونه است .نوجوانان یازده ساله تا پیرمردان شصت ساله همه مرد عمل بودند و اسطوره.
همیشه اعتقادم بر این است که در طول جنگ با بهترین و والاترین انسانهای روی زمین زیسته ام . هر کدام از آنان به مثابه معلمی بودند که از تمام حرکات و سکناتشان میشد درس گرفت و آنها که رفتند و شهید شدند برگزیدگانی بودن که شایسته شهادت بودند.
در طول سالهای جنگ به جرات می توانم بگویم که رزمندگان ما تمامی آیات قرآن را به عمل تفسیر کردند چرا که اهل عمل بودند.
آنچه که اتفاق افتاد داد و ستد بین عاشق و معشوق بود. جان می دادند و جانان می ستاندند چرا که با اهل بیت انیس بودند توانستند مقام شهادت را از حضرت باریتعالی گرفتند. لحظه به لحظه دفاع مقدس سرشار از خاطرات خوب بود چنانکه حضرت زینب از واقعه عاشورا فرمودند که جز زیبایی درعاشورا چیز دیگری نبود هر چه بود زیبایی بود و عشق بود. هستند کسانی که هشتاد سال عبادت کردند اما نتوانستند به مقام شهادت نائل شوند اما نواجوانان یازده دوازده ساله به این مقام رفیع دست یافتند.
جو جبهه به گونه ای بود که مقام ارشد و فرمانده در کنار سربازان خط مقدم می ایستادند و دوشا دوش آنان جبهه را اداره می کردند طوری که نمی شد تشخیص داد که چه کسی فرمانده است یا چه کسی سرباز، همه دریک رده و در یک مقام دیده می شدند.
وقتی روضه عطش و اسارت خوانده می شود کسانی که جبهه را دیده اند بیشتر درکش می کنند چرا که با جان و دل چیزی شبیه حوادث عاشورا را به چشم دیده اند.
چه توصیه ای برای مسئولان دارید که بر مسند قدرت نشسته اند؟
پیشنهادم این است که مسئولان قبل از اینکه بر منصب بنشینند بروند و زندگینامه شهدا را مطالعه کنند.
یک مسئول تا زمانیکه با مردم نیست نخواهد توانست مردمداری را بیاموزد .
اگر اینها به خطابه های امیر المومنین واقف باشند باید بدانند که زمامدار باید چگونه رفتاری باید داشته باشد و پشت میز نشینی چگونه باید باشد. راه و چاه نشان داده شده است .
به نظر می رسد حوزه های علمیه مدارس مذهبی و کسانی که در حوزه دین فعالیت دارند در کشور به نوعی کم کار شده اند.کشور ما بهترین مردم را دارد همان مردمی که در هشت سال دفاع مقدس نقش آفرینی کردند.
مسئولان اغلب کارهایی که بر عهده می گیرند در حیطه تخصصی آنها نیست پس نمی توانند موثر باشند. حوزه های علمیه با جوانان همراه نشده است با توجه به فعالیت فرهنگی که در هیئت عاشورا که بزرگترین هیئت عاشورایی استان است دارم به دنبال سخن رانی میگردم که محدوده فکری اش به جوانان نزدیک باشد و بتواند آن ها را با خود همراه نماید، اما نیست. در واقع نتوانسته ایم خودمان را با تفکر نو به روز نماییم چرا که نوجوان امروزی با ذهن کنجکاو و فعال خود در جستجوی حقایقی است که باید پاسخی در خور دریافت کند اما چنین سخن رانی تربیت و به جامعه و افکار پویای جوانان ارائه نمی شود.
در زمان جنگ ایمان و اراده قوی تر بود نظر شما چیست؟
وقتی امام دستور می داد که خرمشهر باید آزاد شود یا حصر آبادان باید شکسته شود تمام رزمندگان با عزم راسخ به دنبال آن هدف بودند اگرچه ماهها طول می کشید اما دست از اهداف خود بر نمی داشتند. معنویتی خاص در شبهای جبهه وجود داشت . رزمندگانی بودند که در قبوری که میکندند میخوابیدند و رازو نیاز می کردند. اما درمقابل دشمن چنان غرشی می کردند که حیرت برانگیز بود.
انقلاب به مثابه مثلثی سه ضلع است اتحاد، هدف ورهبریت است . اما در حال حاضر اتحاددر کشور ما به نوعی دچار تزلزل شده است.
اگر خاطره خاصی از روزهای جبهه دارید که شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داده بفرمایید:
از یک نوجوان ۱۲ ساله درسی گرفتم که هنوز هم در زندگی من تاثیر گذار است. زمانی که دیده بان نفوذی بودم خبر دادند که یک حمله جدی از سوی عراقی ها به وقوع خواهد پیوست . دیده بانان نفوذی حق نداشتند کارت شناسایی با خود به همراه داشته باشند و من هم با لباس کردی بدون هیچگونه کارت شناسایی مشغول دیده بانی بودم. دیده بانی کاری بس خطیر و حساس بود. تنگه ای بود که من باید به آنجا احاطه پیدا میکردم . رزمندگان خودی به خیال اینکه من نفوذی هستم مرا دستگیر کردند و آوردند و من هر چه به ایشان گفتم که دیده بانم قبول نکردند . و در این بین تعدادی هم مرا به باد کتک می گرفتند.به طوریکه یکی از بچه های سنگری چنان سیلی به من زد که هنوزهم تاثیر آن در گوشم ماندگار شده و کم شنوایی پیدا کرده ام . زمانی که به پشت جبهه منتقلم می کردند فرماندهان مارا مشاهده کردند و متوجه قضایا شدند.
نوجوان ۱۲ ساله ای گفت که این سیلی را به حساب زهرای اطهر بنویس شاید همین سیلی که در راه دفاع از وطن بوده باعث شفاعت تو در روز قیامت شود. در برگشت سنگر به سنگر برایشان اشعار و ترانه های حماسی می خواندم .در حالی که شب بود . ساعت نصف شب دشمن آنجا را به آتش کشید و بیشتربچه های همان سنگرها به شهادت رسیدند . در آن زمان که تنها ۲۴ سال داشتم ۱۵ روز زیر توپ دشمن ایستادم که برایم ۱۵۰ سال طول کشید. روز پنجم نعره ای از یک نوجوان ۱۲ ساله شنیدم . نعره هایی که بسیار بلند بود برایم سوال شد . وقتی نزدیک رفتم دیدم همان نوجوان آنقدر آرپیچی زده که از شدت انفجار گوشهایش دچار خونریزی شده اما دستمالی به سر بسته و همچنان آرپیجی می زد و نعره می کشید. چرا که خود ناشنوا گشته بود همان نوجوانان یازده دوازده ساله اساتید دانشگاه در واحد درسی عمل و اعتقاد بودند.
زمانی در موزه ای که در مشهد بودم راهنمای موزه در مورد ادوات و سپر های جنگی که درزمان نادر شاه افشار مورد استفاده قرار می گرفت به بازدید کنندگان توضیح می داد و من با خودم می گفتم ای سپر نقره ای ببین عاشقان این سرزمین چگونه در مقابل دشمن سینه سپر کردند آیا این سپر سزاواراین است که به مردم شناسانده شود یا آن سپری که با سیم و زر تزئئین شده ؟ اگرچه آنهم سپر است اما ارزش سینه هایی که سپر شدند ارزشمندترین سپرها هستند.
الان وقتی با راهیان نور شده و به همان محل هایی که در جنگ بوذدید می روید چه احساسی پیدا می کنید ؟
از زمانی که جنگ به پایان رسیده با راهیان نور همراه نشده ام دلیلش هم این است که من در آنجا صحنه ایی را دیده ام که دیگر طاقت یادآوری آنها را ندارم سرهایی که از بدن جداشدند و خونهایی که ریخته شدند در جای جای آن سرزمین در مقابل چشمانم خواهد بود و این برای من بسیار سخت است.
اما چه میخواستیم و چه شد؟
به نوبه خودم ودر حد توانم در سالهای پس از جنگ تلاش کرده ام که با راه اندازی هیئت های مذهبی جوانان را با روحیه حسینی آشنا سازم و خوشبختانه هستند جوانانی که بسیار به این حوزه علاقمندند.
اگر گلایه ویا دغدغه ای دارید بفرمایید:
گلایه ای که از بنیاد شهید دارم این است که فقط به تعدادمحدودی از جانبازان بها داده می شود و در هر مراسمی در هر مصاحبه ای در هر افتتاحیه ای از همان تعداد معدود دعوت می شود .جانبازانی هستند که به لحاظ اعتقاد و عمل و به لحاظ دردهایی که در این مدت متحمل شده اند در رده های برترند و من در پیش آنها جزء هستم.
جانبازان گمنام ورزمندگان فراموش شده ای که دیده نمی شوند سرداران بزرگی که در این شهر گمنام هستند که تاکنون هیچ مقام مسئولی جویای حالشان نبوده است.
جانبازانی که دچار افسردگی شده اند و در لابلای چرخ مادیات له می شوند. هم از دوست می شنوند و هم از دشمن . اگرچه هرگز در بند مادیات نبوده اند.
فقط در هفته دفاع مقدس شاید سراغی از آنها گرفته شود و شایدهم این اتفاق نیفتد
از برخی هم استفاده ابزاری می شود و تنها به عنوان نردبانی برای رسیدن به منصب و مقام خود از آنان بهره گرفته می شود.
اما جانبازان گمنامی که تعدادی به رحمت خدا رفتند و تعدادی هم با شرایط سخت معیشتی دست و پنجه نرم می کنند و تعدادی هم افسرده شده اند.
خانواده های آنها هم همواره متحمل سختیهای فراوان هستند. به دلیل تاثیر گازهای شیمیایی زمان جنگ چنان که باید نمی توانم به لحاظ روحی همراه فرزندانم باشم.
پزشکی می گفت کسانی که سالم از جنگ برگشته اند آنها هم به نوعی با بیماریهای روحی در گیر هستند . در هفته دفاع مقدس و روز جانباز هم سراغی از جانبازان گرفته نمی شود فقط همان همرزمان قدیمی هستند که جویای حال هم هستند.
اگر جنگ تکرار شود باز هم همین جوانان ما هستند که سینه سپر خواهند کرد اگر چه الان جنگ نرم دنیا را فرا گرفته است . جوانان ما جویای معرفتند و باید مورد توجه قرار بگیرند.
در کشوری که به نام حکومت امیرالمومنین نام گرفته باید هر کس در قبال مسئولیت خود بتواند پاسخگو باشد اما متاسفانه اینگونه نیست.
آیا تابحال شده که با دیدن شرایط فعلی از رفتن به جبهه پشیمان شوید؟
الان هم حاضرم که اگر جنگی اتفاق بیفتد راهی جبهه شوم نه ذره ای پشیمان شده ام و نه پشیمان خواهم شد و حاضرم در این راه هستی خود را از دست بدهم .
چه انتظاری از مسئولان دارید؟
از مسئولان میخواهم که مردم را فراموش نکنند دنیا ارزش آن را ندارد که مردم را به قدرت بفروشند چرا که آنچه ماندگار است نام نیک است درست مانند سردارشهید سلیمانی که هر کاری را فقط برای خدا انجام داد و اینگونه بود که ماندگار شد .
متاسفانه تزویر جای حقیقت را گرفته است و فقط زمانیکه در مقام و منصب هستند به اعتقادات بها می دهند و پس از ان هیچ اعتقادی در دلهایشان پیدا نیست.

گفتگو:فاطمه شکرزاده

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *