جنگ پته‌ها را روی آب می‌ریزد

جنگ پته‌ها را روی آب می‌ریزد

رضا کاظمی در گفتگو با روزنامه «برای اردبیل» گفت: جنگ پته‌ها را می‌ریزد روی آب آدم‌ها در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که به اجبار باید انتخاب کنند و این انتخاب‌هاست که یکی را رستگار می‌کند و دیگری را نه.

به گزارش روزنامه برای اردبیل، رضا کاظمی، متولد ۱۳۵۶ اردبیل،از نویسندگان این دیار است که پیشتر دو مجموعه داستان مستقل «لاپ او اوزاق‌لاردا» و «بو شَهر اوستدن شئیطان تورونا اوخشاییر» را در بازار نشر داشته است.
وی به تازگی «رمان دیدَرگین خومپارالار» را منتشر کرده است و تا جایی که می‌دانیم این اثر نخستین رمانِ تُرکی آذربایجانی در ژانر جنگ و دفاع مقدس است.
پیش از این کاظمی زندگینامه جابربن حیان را به پیشنهاد داوود غفارزادگان کار کرده است؛ داوری جشنواره‌های ملی و بین‌المللی را در کارنامه خود دارد؛ کارگاه‌های داستان و خاطره‌نویسی را مدیریت کرده، به تألیف نخستین سالنامه داستانی استانی پرداخته، توپولوژی۴۰ داستان را در اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان به انجام رسانده، ۹۹ داستانک از ۹۹ نویسنده خارجی را ترجمه کرده است و چندین و چند کار کرده و نکرده دیگر دارد.
سال گذشته دومین نشست از سلسله برنامه‌های «شبی با یک نویسنده» به کاظمی اختصاص یافت و از تمبر وی از سوی شرکت مانا تمبر (کارگزار رسمی شرکت پست در شمال غرب کشور)، رونمایی شد.
به اعتقاد وی در داستان نویسی فُرم داستانی اهمیت بسیاری دارد و در فرم هم زبان و لحن داستانی. می‌گوید: یک داستان‌نویس وقتی داستان‌نویس می‌شود که زبان و لحن داستانیِ مختص خودش را پیدا کند. زیرا در داستان، ابزار کار ما کلمه است و اگر نویسنده بداند متناسب با داستانش کدام کلمه را کجا باید بچیند، خواهد توانست خوب بنویسد.
با پیشینه‌ای که از وی سراغ داریم، «مرگ» و «تنهایی» در داستان‌هایش بیشتر به چشم می‌آید. در این باره تصریح می‌کند: چند موضوع تقریبا سوژه همه داستان‌های دنیاست؛ موضوعاتی ازلی و ابدی مثل مرگ، عشق، تنهایی، روابط انسانی، جنگ و از این قبیل. منِ داستان‌نویس هم ناگزیر از این دغدغه‌ها هستم. شاید می‌شد این‌طور هم پرسید که چرا مثلاً از عشق کمتر نوشته‌اید؛ من هم پاسخ می‌دادم «چون آدم عاشق نیز تنهاست.»
هیچ وقت دوست نداشتم مرگ اندیش باشم
وی ادامه می‌دهد: بر این واقعیت نمی‌توان چشم بست که تنهایی به نوعی گریبان همه ما را گرفته است؛ همان‌طور که مرگ. اما هیچ وقت دوست نداشته‌ام مرگ‌اندیش باشم. این اتفاق در داستان‌هایم بخشی از زندگی‌ست. مثل خود زندگی. در هر صورت صادقانه‌ترین پاسخی که می‌توانم به پرسش شما بدهم این است که خودم هم نمی‌دانم… وقتی می‌نشینم و می‌نویسم، کلمه‌ها دستم را می‌گیرند و می برند سراغ این دغدغه‌ها.
بیشتر داستان‌های وی فضاهای شهریِ اردبیل را تداعی می‌کند. کاظمی در توضیح این انتخاب می‌گوید: ماجراهای داستان‌هایم بی‌آنکه از نویسنده‌شان اجازه بگیرند، در این شهر اتفاق می‌افتند. شهرهای داستانی همان شهرهای واقعی نیستند. دوبلینی که جیمز جویس از آن و در آن نوشته، همان دوبلینی نیست که می‌شود با مسافرت به ایرلند تجربه کرد. ضمن آن‌که واقعاً هم نمی‌شود گفت کدام یک واقعی‌تر است. بسیاری از نویسنده‌ها از این شهرها دارند؛ مثل اورهان پاموک و استانبول‌اش، پاتریک مودیانو و پاریس‌اش، امیرحسن چهل‌تن و تهران‌اش و خیلی‌های دیگر. می‌توان حدس زد انتخاب شهرهای داستانی با زیست ادبی نویسنده‌ها در آنها رابطه‌ای مستقیم دارد. در مورد خودم یکی دیگر از دلایل‌اش شاید این باشد که این کهن شهر را دوست دارم و همیشه فکر کرده‌ام اردبیل فضای داستانی عجیب و غریبی دارد.
رمان «دیدَرگین خومپارالار» هم باز از این شهر عنکبوتی است و در واقع این اثر قصه دو شهر است؛ یکی خرمشهر و دیگری اردبیل. در رمان فارسی نیز کمتر رمانی داریم که به تراژدی سقوط خرمشهر پرداخته باشد.
قصه رمان از این قرار است: سلیمان یک سرباز اردبیلی است که آخرین روزهای سربازی‌اش مصادف می‌شود با آغاز جنگ تحمیلی و محل خدمتش پاسگاهی مرزی در چند کیلومتری خرمشهر بوده. او دل در گرو دختری به نام نجمه دارد و همه فکر و ذکرش این است که کارت پایان خدمتش را بگیرد و برود پی کار و زندگی‌اش؛ اما با آغاز جنگ، مسیر زندگی او مثل خیلی‌های دیگر عوض می‌شود.
رمان دو راوی ِ اصلی دارد، یکی سلیمان و دیگری نجمه؛ با این تفاوت که حجم روایت‌های نجمه کم‌تر از روایت‌های سلیمان است.
از کاظمی که علت را می پرسم توضیح می دهد: به نظر من بخشی از جنگ که همان رویارویی مستقیم است، بیشتر یک امرِ مردانه است تا زنانه. اما دلیل دوم این است که نجمه به سبب شرایط روحی‌اش خیلی زود به پشت جبهه فرستاده می‌شود. حتی در زمان روایت‌ جنگ خیلی وقت است تمام شده، اما به سبب سر دردهای عصبی، چندان تمایل ندارد همه چیز را به خاطر بیاورد.
ضمن آنکه در این رمان زاویه دیدِ راوی مُدام از اول شخص به سوم شخص تغییر می یابد و به تصور من این پرش‌ها ممکن است موجب سر درگمی یا حتی رنجش خواننده شود، اما نویسنده اثر معتقد است برای انتقال حال و هوای بحرانی‌ای که شخصیت داستانی‌اش در آن به سر می‌برد، لاجرم باید کاری می‌کرده است. وی در این باره چنین توضیح می‌دهد: در سکانس‌های آغازین فیلم «نجات سرباز رایان»، دوربین بر دوش فیلمبردار قرار گرفته و او همان‌طور که مثل دیگر سربازها می‌دود، سر خم می‌کند، سنگر می‌گیرد و فیلمبرداری هم می‌کند. به عبارتی استیون اسپیلبرگ با این ترفند توانسته اغتشاشِ آن لحظه‌ها را به ببیننده‌اش منتقل کند. من سعی کرده‌ام با این پرش‌ها که در زاویه دیدِ راوی‌ها اتفاق می‌افتد، به شکلی وضعیت بحرانیِ شهری در آستانه سقوط را ترسیم کنم. علاوه بر این، از ریتم روایت هم کمک گرفته‌ام و هر جا که وضعیت بحرانی‌تر شده، ریتم تندتر است…
کاظمی به سبب سن و سالش هرگز تجربه حضور در جنگ را نداشته‌، اما طوری از جنگ و خرمشهر و درگیری‌ها نوشته‌ که گویی مدت‌ها در جبهه بوده‌ است. وی یکی از دلایل چنین نتیجه ای را در این می‌داند که پیش از نوشتن این رمان، ۳۲ کتاب از خاطرات شفاهی رزمندگان و بازماندگان جنگ را به دقت خوانده و نت‌برداری کرده و علاوه بر آن، ده‌ها فیلم مستند و سینماییِ ایرانی و خارجی نیز دیده است. از سویی پدرش بازنشسته نیروی هوایی ارتش است و به همین واسطه، دوران کودکی و نوجوانی‌ وی در پایگاه‌های شکاریِ شهرهای مختلف سپری شده که خواه ناخواه او را در این فضا قرار داده‌ و جنگ را به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های وی بدل کرده است.
از کاظمی می‌پرسم نوشتن کدام بخش رمان برایش دشوارتر بود. می‌گوید: وسعتِ خرابی‌هایی که با حمله ارتش عراق در شهرهایی مثل خرمشهر به وجود آمد. اتفاقی بسیار تراژیک که هیچ‌گاه نباید مایی که ساکن خاورمیانه هستیم، آن را فراموش کنیم. این حجم از ویرانی، آن هم در همان روزهای اول جنگی که ناخواسته بر کشور ما تحمیل شد، واقعاً باورنکردنی است.
جنگِ ما جنگ نبود. دفاعی بود که در همه کشورها قابل احترام است؛ انسانی و مقدس. در رمان، جایی هست که سلیمان بالاخره مجبور می‌شود تصمیم بگیرد و ماشه را بفشارد. من فکر می‌کنم خواننده که تا آنجا از تلخی، زشتی و پلشتی تجاوز دشمن به ستوه آمده، این‌جا می‌تواند یک نفس راحت بکشد.
از سویی «دیدرگین خومپارالار» را می‌توان رمانی عاشقانه نیز دانست چرا که خیال سلیمان پُر از نجمه است… دلش با اوست، اما چیزی فاش گفته نمی‌شود؛ شاید هم فرصتش پیش نمی‌آید. این دو، مثل دو خط موازی هستند که به یکدیگر نمی‌رسند.
در ادبیات ما عاشقانه‌ها حکایت غریبی دارند. تو گویی وصال امر محالی است که هیچ‌وقت در قصه‌ها اتفاق نمی‌افتد. خودم فکر می‌کنم این رمان هم اثری عاشقانه است و هم جنگی، اما بیشتر تحت تأثیر رنج، تنهایی و سرگردانیِ سلیمان و نجمه قرار دارد. از جنس همان سرگردانی‌ها که انسان معاصر گرفتار آن است.
هیچ ناشری نباید بعد از اخذ مجوز انتشار کتاب را متوقف کند


از قرار، زمان چاپ این کتاب مدتی طول کشید و کاظمی در فضای مجازی یک یادداشت گلایه‌آمیز علیه ناشر بنویسید. در این باره بیان می‌کند: با این وضعیت گرانی کاغذ و هزینه‌های چاپ، ناشر چندان هم مقصر نیست. آن‌موقع هم گلایه اصلی‌ام از چیز دیگری بود. هیچ ناشری نباید بعد از اخذ مجوز، به بهانه‌های موجه و غیرموجه انتشار کتاب را متوقف کند. می‌شود نشست و بالاخره راهی پیدا کرد. از یافتن اسپانسر بگیرید تا محدود کردن شمارگان کتاب به زیر هزار نسخه. نمی‌دانم وضعیت نابسامان چاپ و نشر کتاب تا کجا پیش خواهد رفت، اما فعلاً همه می‌دانیم که حال و روز خوبی ندارد. در کنار این وضعیت، ما به تعداد انگشتان دست هم انتشاراتی حرفه‌ای نداریم. منظورم انتشاراتی‌هایی هستند که به ارزش ادبی آثاری که چاپ می‌کنند واقف باشند، گرافیست و صفحه‌آرا و ناظر چاپِ کاربلد داشته باشند، سواد رسانه‌ای داشته باشند و بدانند که چطور می‌توان یک کتاب را تبلیغ و برای آن مشتری پیدا کرد. از همه مهم‌تر اینکه به سیستم پخش درست و حسابی هم متصل باشند…
می‌پرسم در اوضاع آشفته‌ای که کمتر کتابی خوانده می‌شود، چه اقبالی به داستان جنگ و دفاع و پایداری می‌بیند و پاسخ می‌گیرم: هیچ‌کس نمی‌گوید جنگ اتفاق خوبی است، منتها پدیده‌ای است به شدت دراماتیک، تراژیک و گاهی حماسی. سوژه‌ای است که کمتر نویسنده‌ای برای نوشتن از آن وسوسه نشده. عرصه‌ای که آدم‌ها خودِ واقعی‌شان را در آن نشان می‌دهند… جنگ پته‌ها را می‌ریزد روی آب. آدم‌ها در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که به اجبار باید انتخاب کنند و این انتخاب‌هاست که یکی را رستگار می‌کند و دیگری را نه.
آثار ناب زیادی در این ژانر نوشته شده. موضوع جنگ آن‌قدر جذابیت دارد که داستان‌نویس بزرگی مثل ارنست همینگوی خودش را می‌اندازد وسط جنگ‌های داخلی اسپانیا تا تجربه حضور در یک جنگ را داشته باشد و بتواند از آن بنویسد. حتی با یک خبرنگار جنگی ازدواج می‌کند تا باز به صورت مستقیم و غیرمستقیم در معرض این تجربه‌ها قرار بگیرد. خیلی هم سخت است. من که دیگر فکر نکنم بتوانم دوباره از جنگ بنویسم. آدم واقعاً پیر می‌شود.
نظر وی را درباره «ادبیات جنگ» و «ادبیات ضدجنگ» جویا می‌شوم. می‌گوید: هر دوی اینها ادبیات است و من با ادبیات نفس می‌کشم. منتها نکته خیلی مهمی در این میان وجود دارد که برخی منتقدان ما از آن غافل مانده‌اند و آن خاستگاه این ادبیات‌هاست.
خاستگاه کسانی که از ادبیات ضدجنگ نوشته‌اند، معمولاً کشورهایی است که ارتش متجاوزی داشته‌اند. شروع‌کننده جنگ بوده‌اند و به خاطر تحمیل آن جنگ‌ها به ملت خود و ملت‌های دیگر، مسبب خسارت‌های جبران‌ناپذیری بوده‌اند.
هیچ تعجبی ندارد که هاینریش بُل نویسنده‌ای آلمانی است و آثار ضدجنگ او در نقد فاشیسم و کشورگشایی‌های خانه خراب‌کن آن بوده یا مثلاً کورت ونه گات در نوشته‌های خود سیاست‌های غیرانسانی آمریکا را زیر سؤال برده است. دیگر بزرگان این ژانر هم چنین خاستگاه‌هایی داشته‌اند؛ اریش ماریا رمارک در اثر سترگ خود سیاست‌های جنگی و غیرانسانی غرب را به چالش می‌کشد، اما در کشورهایی که قربانی تجاوزهای نظامی بوده‌اند و برای دفاع از خود وارد جنگ شده‌اند، قضیه فرق می‌کند. اتفاقاً این نوع از ادبیات هم ضدجنگ است، اما در قالب ستایش از دفاع و پایداری. به عنوان نمونه رمان جنگ و صلح لئو تولستوی یکی از آثار شاخص ژانر جنگی است، رمانی که جنگِ ارتش و مردم روسیه را با زیاده‌خواهی‌های فرانسه ناپلئونی می‌ستاید.
در جنگ هشت ساله‌ای هم که رژیم بعث عراق به دو ملت ایران و عراق تحمیل کرد، ایران آغازگر نبرد نبود و جنگش یک دفاع تمام عیار بود. این‌جا اگر نویسنده‌ای بخواهد از روی دست مثلاً هاینریش بل اثر ضدجنگ بنویسد، یک جای کار خواهد لنگید. این‌دفعه شما را ارجاع می‌دهم به فیلم‌هایی که معمولاً از جنگ جهانی دوم و مقابله با آلمان نازی ساخته می‌شوند. این فیلم‌ها با به تصویر کشیدنِ تراژیکِ کشتارها و خرابی‌هایی که نازی‌ها انجام داده‌اند، جنگ (به هر طریقی) و دفاع در مقابل این اشغال‌گری را توجیه می‌کنند و نهایتاً مستقیم و غیرمستقیم دفاع و سربازانش را می‌ستایند.
سخن پایانی را به خودش وا می‌گذارم: می‌خواهم چند نامِ بزرگ را سپاس بگویم؛ از آقا مرتضی سرهنگی و ساسان ناطق به خاطر مشاوره‌ها، راهنمایی‌ها و در اختیار گذاشتن منابع مطالعاتی جنگ تحمیلی. از محمدرضا بایرامی که پارسال، یک فصل از نوشته‌ام را برایش خواندم و او ساعت‌ها سخن گفت و من آموختم. از صالح عطایی، شریف مردی، غفور امامی‌زاده خیاوی و حامد احمدی که قبل از چاپ نسخه‌ای از رمان را کلمه به کلمه خواندند و من مرهون نگاه‌های نقادانه ایشان هستم. از محمود مهدوی و یعسوب محسنی که وقت و بی‌وقت فصل‌هایی از رمان را برایشان خوانده‌ام و از آذر بشیرزاده که هم همسر نازنین‌ام است و هم داستان‌نویسی کاربلد.

گفتگو:مریم رضایی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *