اینبار نه برای تماشا کردن

اینبار نه برای تماشا کردن

خیلی وقت ها ما آدمها صلاح کار خودمان که هیچ،بلکه صلاح کار دیگران را هم به بهترین نحو می دانیم و اصرار داریم که به نصیحت هایمان گوش دهند؛سر توی هر سوراخی میکنیم و گوش به هر پچ پچی می دهیم و دهان به هر مبحثی باز میکنیم!گاه یک سیاست مدار حرفه ای هستیم و گاه یک نقاش زبر دست!روانکاوی می کنیم و به چاله چوله های خیابان از منظر کم وکاستی های شهر وشهرداری سری می زنیم!

جلوی تلویزیون تخمه می شکنیم و در اخبار به آوار زل می زنیم و سرتکان می دهیم

 یک جایی از “ویلیام گلاسر” خوانده بودم که بذر تمام بدبختی های انسان در سال هایی کاشته می شود که با آدم هایی سر و کار دارد که معتقد هستند!. معتقد به معنای ِ تام آن

که نه تنها دریافته اند چه چیزهایی برای خودشان درست است

بلکه صلاح دیگران را نیز می دانند.

این قصه  یک سمت ِ ناخوشایندهم دارد و آن بدبینی است..

بسیاری از مردم به هنگام گفتگو،نظر و پیشنهاد و انتقاد

کلمات مخربی را ادا میکنند

یادمان می رود که

از سخنان ما، بر ماحکم خواهد شد…

کلام بی اثر باز نخواهد گشت

بقول “اسکاول شین”

 کلامتان را عوض کنید، تا جهان شما دگرگون شود…

“رومن گاری ” در کتاب مردی باکبوتر می نویسد:

می خواهید بدانید چرا واکسی شده ام؟

خیلی ساده است،

خواستم کاری بکنم تا به مردم بفهمانم که

بیش از آنکه صاحب افکار زیبا باشند،

صاحب پا هستند!

بسیاری از این آدمها در این آسمانخراش این را از یاد برده اند.

اگر مثل من روزی صد تا کفش واکس بزنند،

شاید به یاد بیاورند که پای آدمی روی زمین است و نه در ابرها !!

وما خیلی ساده از کنار ِ “خودمان” عبور می کنیم آن قدر توی زندگی این وآن هستیم و یا سر به آسمان و باغرور راه رفته ایم که فراموش کرده ایم که هستیم و اصلا رسالتمان چیست!

وبعد یک روز چشم وا میکنی و میبینی ای داد بیداد همه چیز تمام شد

انگار خواب بود….

بعد در دلت می گویی:

‌ﺍﻭﻝ ﺩﻟﻢ ﻟﮏ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ

ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﻭﻡ!

ﺑﻌﺪ خدا خدا می کردم ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ

ﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﻭﻡ!

ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﻡ!

ﺑﻌﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﻢ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ

ﻭ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺷﻮﻡ!

ﺑﻌﺪ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﺷﻮﻡ!

ﻭ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯽﻣﯿﺮﻡ، ﮐﻪ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ:

‏اﺻﻼ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ…!

راستی گاهی از خودمان بپرسیم

چه چیزی مانع ما می‌شود؟ چرا هم اکنون زندگی رویایی‌مان را نداریم؟ چه چیزی مانع ما می‌شود؟ اصلا چه چیزی مانع کمک کردن ما به دیگران شده است؟

چرا وقتی که میتوانستیم عمل کنیم و گرهی را باز کنیم

فقط حرف زده ایم ونظر داده ایم؟

وبعد بلافاصله جوابش را به خودمان بدهیم:

اگر می‌خواهم دلیل شادی یا ناراحتی، موفقیت یا عدم موفقیت، پیروزی یا شکست خودم را بدانم، باید بروم و نزدیکترین آینه را پیدا کنم!.

جواب آنجاست. کیفیت تفکرات ما

 درباره‌ی کسی که در آینه می‌بینیم به طور گسترده‌ای کیفیت زندگیمان را تعیین می‌کند. اگر دیدگاهمان را نسبت به خودمان تغییر دهیم، زندگیمان را هم‌میتوانیم به سرعت تغییر می‌دهیم.

گاه بنشینیم و دو دوتا چهارتا کنیم

واقعا تمام‌مردم و کهکشان را برای چند روزی بیخیال شویم! و به این باور برسیم که بله ماهم خیلی چیزها را نمیدانیم واین‌را فریاد بزنیم

همان طور که “سیمون سینک” گفته:

ندانستن‌تان را فریاد بزنید

وقتی با صدای بلند بگوییم که نمی‌دانیم، این احتمال افزایش می‌یابد فردی که می‌داند به ما کمک کند.

و بعد عمیقا به این‌نتیجه میرسیم که مجبور نیستیم جواب تمام سوالات را بدانیم و وقتی هم که نمی‌دانیم مجبور نیستم تظاهر کنیم که می‌دانیم !

هیچ‌کس تمام جواب‌ها را نمی‌داند و هیچ‌کس دارای نظم و ترتیب کامل نیست. این درس شاید درس سختی باشد اما

به‌محض این‌که این شهامت را یافتیم آن‌چه را که نمی‌دانیم یا درک نمی‌کنیم را بیان کنیم یا از دیگران درخواست کمک کرده و یا پیشنهاد کمک دیگران را بپذیریم، کارمان به‌ طور کامل تغییرخواهد کرد.

همیشه افرادی هستند که می‌خواهند کمک کنند، فقط نمی‌دانند که ما به آن‌ها نیاز داریم..

 این نوشته دو بخش دارد:ندانستن و تظاهر به دانایی کردن و

توانستن و انجام ندادن!

این دومهم هم برای خود درونمان صادق است وهم در قبال مردم !

برای تمام امروزهایی است که خیلی ها پنجه در پنجه مشکلات  دارند عرق می ریزند و عده ای هم از آن کنار ایستاده اند نگاه میکنند حرف می زنند و نظر می دهند و پیشنهادهای جالبی راهم ارائه میکنند….

این جنگ چه یک مبارز به نام “من”داشته باشد

وچه صدها مبارز به نام “او” و “آنها”

یک برنده دارد و آن آگاهی واقعی است

نزدیک تر برویم

خیلی نزدیک تر

اما اینبار نه برای تماشا کردن!

بدون کوچکترین قضاوتی….

سعی کنیم درک کنیم امروزها و دیروزهای خیلی ها  و گاه خودمان را…

دستهای زیادی برای گرفته شدن دراز است….

یادداشت: شبنم فرضی زاده

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *