ردپای آقازاده های ضایعات چی!

ردپای آقازاده های ضایعات چی!

شدت گرما وهوای دم کرده ظهرهنگام درچندروز اخیر تابستان رخوت وخستگی را در کوی وبرزن شهر پمپاژ میکند.شایدازهمین روست که این روزها بحث بحران کم آبی وخشکسالی بیش از گذشته داغ تر شده است.در کش وقوس این مباحث داغ،افزایش بی رویه قیمت دلار وسکه وپیامدهای منفی آن در عرصه نظام اقتصادی کشور سبب شده تا تنور معیشتی مردم درجامعه کارآیی و عملکرد دوجانبه یی ازخودنشان دهد.بخش عظیمی از آن برای قشرمحروم و آسیب پذیر سرد وبی روح بوده و قسمت هایی از آن برای طیف ثروتمند و سرمایه دار داغ و دلچسب تر باشد.بگونه یی که افراد سودجو و دلالان حوزه های اقتصادی براحتی بتوانند از آب گل آلود اقتصادی ماهی های درشت تری که شکمشان انباشته از دلار و سکه های طلاست،صیدنموده و به دیواره گرم آن تنور سخاوتمند وسودبخش بچسبانند وبدینسان ارتزاق نمایند….
دقایقی پیش وقت اداری تمام شده باانبوهی از افکار وآشوبهای ذهنی نشأت گرفته از وضعیت اسفناک اقتصادی چندماه اخیر،در مسیر بازگشت به خانه هستم.میوه های تابستانی درپشت وانت بارهای پارک شده درکنارخیابان،چشم رهگذران را بخود خیره میسازند.اتیکت قیمت های نجومی نصب شده برروی میوه های وطنی حکایت از آن دارد که براساس نوسانات دلاروسکه قیمت گذاری میشوند!.ازشماچه پنهان،حتی بادمجان سیاه و…ازاین منشور وقاعده دلارمحور مستثنی نیست….
کمی آنسوتر درپیاده رویی که سایه آپارتمانهای مشرف برآن مستولی گشته،یک چرخ دستی کوچک باضایعات پلاستیکی و…تلنبارشده حس کنجکاوی ام را قلقلک میدهد.خبری از صاحبش نیست.به امیدفراهم شدن فرصتی برای گپ وگفت با مالک آن،درفاصله چندمتری به دیواری تکیه میکنم.بعدازگذشت دقایقی نوجوانی لاغراندام،ژنده پوش ودرحدود سیزده ساله،بایک بطری کوچک نوشابه ونصف نان بربری ویک بسته کوچک پنیر بطرف چرخ دستی می آید.تکه کارتن کوچکی ازبین ضایعات جمع آوری شده جدا کرده وبرای صرف ناهار در پیاده رو از آن بعنوان زیرانداز وسفره استفاده میکند.از شدت گرما وتشنگی کاملا خسته وکلافه بنظرمیرسد.دستی بر عرق پیشانی اش میکشد وبانوشیدن جرعه یی از نوشابه میخواهد گلوی خشکیده اش را صفا دهد.به خیابان مقابل و درختان درخاک غوطه ور فضای سبزی که از فاصله نه چندان دور پیداست،خیره میشود.نفس عمیقی میکشد.جرعه یی دیگر از نوشابه را سرکشیده وبدنبال آن باپنیر وبربری لقمه کوچک درست میکند.یک لقمه نان با یک جرعه نوشابه….این چرخه تکراری وتماشایی را برای چند دقیقه کوتاه ادامه میدهد.سپس دست هایش را به نشانه شکرگزاری به آسمان بلند میکند.زمزمه ها و نجوای عبودیتش را آهسته تر زیرلب جاری میسازد اما ملتمسانه و حسرت آمیز بنظرمیرسد.نزدیک تر میشوم.پس ازسلام واحوالپرسی وکسب اجازه در گوشه زیرانداز مقواییش می نشینم.باخوشرویی استقبالم میکند.وقتی میگویم در زمینه نگارش مسایل اجتماعی وروزنامه نگاری اندکی تجربه دارم،سمت وسوی صحبت را به مبحث اقتصادی سوق میدهد.
از گرانی دلار وسکه،اجناس وکالاها اظهار تألم وتأسف میکند…اسمش را می پرسم.باغرور و ژست خاصی که به طنز تلخی آمیخته باشد،لبخندمیزندومیگوید:«آقازاده هستم».باشنیدن این کلمه ناخودآگاه وضع معیشتی آقازاده هایی که در خارج ازکشور زندگی میکنند،در ذهنم تداعی میشود.از این قیاس وتشبیهات ذهنی سرگیجه میگیرم.برای چندلحظه کوتاه دراین نشست دوستانه سکوت معناداری حکمفرمامیشود.امادرکمال ناباوری این آقازاده ضایعات چی،مثل کسی که مهارت ذهن خوانی داشته باشد،به فراست وبا آرامش خاصی میگوید؛البته من از آن دسته از آقازاده ها نیستم که درکشورهای خارجی زندگی میکنند…اسم شناسنامه یی ام «کریم»است.پدرم به طنز وشوخی وبااین استدلال که لفظ «آقازاده» خوش یمن است وهرکس این اسم را داشته باشد،باقلم سرنوشت سهم بزرگی از خوشبختی ورفاه وآسایش بر پیشانی اش حک میشود…از زمان طفولیت مرا بااین نام خطاب میکند.دربین فامیل ها وبچه های محله هم بااین نام مشهورهستم.درادامه صحبت های دردمندانه اش میگوید؛چهارده سال پیش به دنیای ضایعات پرت شده ام.ازوقتی چشم باز کرده ام ضایعات دیده ام.سکه ودلار برای ما فرزندان فقرا مفهوم غریب وناآشناست.روزگار افرادی مثل من که ضایعات جمع میکنند وبه اصطلاح ضایعات چی هستند،بسیارفقیرانه،مشقت بار وغم انگیزاست.دوسال پیش کلاس پنجم ابتدایی را تمام کرده ام وحالا مشق ضایعات مینویسم.دوخواهرکوچکترازخود دارم.پدرم نیز درگوشه دیگری از شهر مثل من اقلام ضایعاتی وپلاستیکی از سطل آشغال ها جمع آوری میکند.دریک خانه محقراستیجاری بسر میبریم.واینگونه زندگیمان بامواد ضایعاتی عجین شده است.هرروز تلخی های زندگی را بیشتر لمس میکنم اما دردنیای ما ضایعات چی ها از اختلاس ودزدی خبری نیست.هرکس از دسترنج خودش نان میخورد وهرگز نان دیگران را نمی دزدد.قسمت هایی از گلایه های جانکاه این نوجوان در هیاهوی موسیقی طرب انگیز آذری «مشه بیی»که از پنجره باز یکی از واحدهای آپارتمانی دراین فضامی پیچد،گم میشود.«…ایستی کاباب،ایستی فطیر،یمگینن دویماخ اولمورگنه گتیر.مشه بیی مشه بیی… (کباب داغ،فطیر داغ،باخوردن آدم سیرنمیشود بازهم بیاور.مشه بیی مشه بیی) ».کریم به نشانه خداحافظی دستم را به گرمی میفشارد.یاعلی میگوید وآرام آرام به مسیرش ازکنارخیابان ادامه میدهد.ومن همچنان بمنظور بدرقه وادای احترام به این نوجوان پرتلاش ورنجور،درحالت ایستاده نگاهم را به مسیر حرکتش گره میزنم وبی اختیار چندقدمی به دنبالش میروم وزیرلب باصدایی بغض آلود زمزمه میکنم؛«آغاج اولیدیم،یولدا دوریدیم.سن گلن یولا کولگه سالیدیم… (ای کاش درخت میشدم،سرراهت می ایستادم.وسایبانت میشدم…) ».هنوزهم رد پای این آقازاده ضایعات چی درکف خیابانی که انتهایش ناپیداست وآسفالتش نرمتر شده ،بوضوح نمایان است وبدجوری ذهنم را به خودمشغول کرده است….راستی،این طیف از آقازاده ها خیلی دوست داشتنی ترند.نه ریگی به کفش دارند ونه ترسی از شناسایی شدن آثار ردپایشان.

یادداشت:ناصربدری رز

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *