پدیده مدیریت پیاز محور!

پدیده مدیریت پیاز محور!

هنوز دو_سه ساعت مانده تا وقت افطار.خیابان های شهر آرام بوده و در چنبره ترافیک سنگین گرفتار نیست.بی رمقی خاصی در گام های بعضی از رهگذران هویداست.فعلا از میان آنهمه میوه جات،سبزیجات،صیفی جات و…فقط سیر وپیاز در مقابل اراده آهنین مصرف کنندگان و صد البته به برکت مدیریت های منحصربفردبخش های اقتصادی،تاب مقاومت وعنان اختیار از کف داده و مغبونانه در پشت خودروهای وانت بار پارک شده درکنار خیابان ها ولو شده و با اتیکت برافراشته قیمت کیلویی یک هزار و یا دوهزار تومن سرتعظیم و تسلیم فرود آورده اند!این کالا (پیاز) در عرض یکی دوماه اخیربا چالش ها و نوسانات شدید قیمتی مواجه بوده و برای عموم شهروندان تلخ کامی به بار آورده است با مشاهده صحنه سقوط تلخ پیاز! این موفقیت عظیم در مقوله مهار گرانی را در دلم به مجموعه مدیران و صحنه گردانان عرصه سیروپیاز تبریک میگویم.البته هیچ بعید نیست مدیران پیازی با آزادسازی دوباره صادرات پیاز دریکی دو روز آینده بازهم زمینه افزایش محیرالعقول نرخ آن را فراهم سازند.باور بفرمایید، از گرانی های سرسام آورو نوسانات شدید قیمت کالاها حالت مشمئمزکننده یی به من دست میدهد.عقلم کار نمیکند.در پشت فرمان ماشین مات ومبهوت به تابلوی ثانیه شمار چراغ قرمز میدان ججین خیره میشوم.گرمای زیادی را در تنم حس میکنم.شیشه ماشین را پایین میکشم از ماشین بغلی موسیقی آذری حزن انگیزی به گوشم میرسد:{گلمیشم اوتاغینا اویادام سنی قارا گیله،نه گوزل خلق الیب یارادان سنی قاراگیله،گوتوروب من قاچیرام آرادان سنی قاراگیله،قزل گول اسدی،صبریمی کسدی،سیل گوزون یاشین قاراگیله،آغلاما بسدی …«قارا گیله نام دختریست»ترجمه:به اتاقت آمدم تابیدارت کنم (قاراگیله) خداوند چه زیبا تو را خلق کرده،میخواهم باتو فرار کنم،نسیم گل سرخ صبر و قرار را ازمن ربوده،اشک چشم هایت را پاک کن ودیگر گریه مکن…}.
چند قطره اشک در کانون چشمانم زندانی میشود.پکر وبی حوصله ام.تصمیم می گیرم برای خرید برخی از اقلام مصرفی خانواده به بقالی های حاشیه شهر مراجعه نمایم.در مسیر پرپیچ وخم منتهی به محل مورد نظر هیچ منظره شعف انگیز دربرابر خویش نمی بینم.در اینجا کوچه و پس کوچه ها آکنده از تصاویر فقر و خاموشی ست.بقالی که برف پیری بر سرو رویش نشسته در بیرون از مغازه به نیمکت چوبی لم داده و فارغ از هیاهوی هزار رنگ شهر خود را به دست آفتاب بی رمق غروب هنگام سپرده است.تو گویی چشم به خلاء دو خته و خاطرات گذشته را در مغزش مرور میکند. پس از کلی صحبت که بین ما رد و بدل میشود درمی یابم که در دکان اش غیر از چند بطری نوشابه،پفک،سیر وپیاز و … چیز دیگر یافت نمیشود.او نیز از گرانی لب به شکواییه می گشاید و با طعنه خاصی که آمیخته به طنز تلخی است،به نوسانات قیمت پیاز و وفور نعمت سیر در این روزها اشاره نموده و ابراز امیدواری میکند که سایر مسئولین در حوزه های مختلف اقتصادی به تأسی از فنون مدیریتی که درمورد کنترل نرخ سیر وپیاز اعمال میشود،گرانی افسارگسیخته را مهار کنند!.
نیم ساعت تا اذان مغرب به افق اردبیل باقی مانده.لحظاتی بدون آنکه سخنی بگوییم در کنار هم به دوردست ها خیره میشویم.افق نگاهمان آسمان آبی و کوه همیشه برفی سبلان است.درفاصله چندمتری ما دو دختر کوچولو تقریبا به سن هفت وهشت ساله در آستانه درب خانه محقری نشسته اند و مثل من وکربلایی اکبر در کمال سکوت به نقطه نامعلومی در دوردست ها زل زده اند.نگاه آن دو طفل غمگینانه وغریبانه است.توجه ام را به خود جلب میکنند.از کربلایی درباره آن دوچهره معصومانه سؤال میکنم ازاین پرسش سیمای وی نیز غمناک تر بنظر میرسد.آب گلویش را قورت میدهد ومیگوید:«پدرشان کارگر است و در عسلویه کار میکند. مستأجرند و یک خواهر بزرگتر هم دارند. که مدرک لیسانس گرفته و با دستمزد ماهانه سیصد هزار تومان در یکی از فروشگاه های شهر کار میکند.یعنی با دستمزد روزانه اش فقط میتواند یک کیلو سیب زمینی بخرد.مادرش چندساعت قبل رفته شکر سهمیه یی بخرد.طفلکی ها لابد احساس دلتنگی کرده اند و چشم انتظارند».در اثناء گپ وگفت دوستانه من وکربلایی کودکان یک دفعه بطور برق آسا از زمین کنده میشوند وبه سوی خانمی چادر مشکی که از پیچ کوچه گذشته و آرام آرام به طرف ما می آید،خیز برمیدارند.مثل اینکه خون تازه یی در شریان هایشان جاری شده و قدرت فوق العاده یی برای جهیدن ودویدن گرفته اند.با ایماء واشاره پیرمرد میفهمم که مادرشان است. و آن زن به گرمی ومهربانی فرزندانش را در آغوش میفشارد و درحالیکه به اتفاق بچه هایش از کنارمان عبور میکند،در مقابل سؤال پیرمرد که آیا موفق به خرید شکر شده است یانه؟ با حجب وشرمندگی زجر آوری به ذکر این جمله کوتاه اکتفاء میکند؛کابی (مخفف کربلایی) ساعت ها درصف ایستادیم اما چندنفر مانده به نوبتم تمام شد.
قطرات اشکی که در پشت چراغ قرمز میدان درکانون چشمانم زندانی شده بود بی اختیار آزاد میشود و در گونه هایم فرو می غلتد.درحالی دست کابی را به نشانه خداحافظی میفشارم که صدای اذان مغرب از گلدسته های مسجد محله گوش نواز شده و از طرف دیگر صدای آمیخته با جیغ مرد فروشنده دوره گردی که ارابه دستی اش را آهسته آهسته هل میدهد و در مقام تمجید کالاهایش شعر طنزگونه میگوید:{اتووین دادی پامادور.داموا دیرک قره بادمجان.ترجمه:گوجه آبگوشت شما را خوشمزه میکند.بادمجان سیاه شبیه ستون خانه ات میباشد…}،در این کوچه طنین انداز شده است.حالا کابی از جایش بلند شده و به بچه گربه یی که از گرسنگی میومیو میکند،تشر میزند.کسی چه میداند،شاید کابی خودش اغلب شب ها گرسنه میخوابد…آه!از آنهمه خوراک وارداتی تخصیصی با ارز دولتی برای سگ و گربه، لقمه یی کوچک نصیب این حیوانک نشده است….
و من همچنان به دستان خالی آن زن مفلوک و درمانده که گویی هاله یی از بغض و پریشانی بر ریتم صدا و چهره اش سنجاق شده بود،می اندیشم.به آندو طفل معصوم که حسرت خوردن غذای گرم و حتی بازیگوشی کودکانه در چهره هایشان موج میزد،فکر میکنم.به سفره های خالی افطارشان،به نان خالی و چای تلخ شان که معلوم نیست با کدام چاشنی شیرین شده و جسم وجانشان را حلاوت می بخشد.آیا با دلداری و همدردی زبانی و یا پندهای مشفقانه شیرین میشود؟!.به دل نگرانی ودغدغه دختر بزرگ خانواده که به سن ازدواج رسیده و هرروز در ازاء یک کیلو سیب زمینی کارگری کرده و یک روز از دیباچه عمر فقیرانه اش ورق میخورد وبه نقطه پایانی نزدیکترمیشود.هنوز نگاه غریبانه ومضطرب آن کودکان معصوم روحم را می خراشد.آخر میدانید،نگاهشان مثل نگاه کسی بود که به چیزی خیره شده که مال او نیست ودلش میخواهد که صاحب آن شود.آیا بنظرتان این رنج آور نیست؟.باخود کلنجار میروم.سپس امواجی از تفکرات بر مغزم هجوم می آورد ودوباره به سیطره پدیده مدیریتی پیاز محور اندیشه میکنم.مدیریتی که در آن در وهله اول مدیران مربوطه به رهاسازی قیمت کالا از طریق اعطاء مجوز صادرات تصمیم میگیرند آنوقت که قیمت ها نجومی شد و اعتراض مصرف کنندگان را برانگیخت،صادرات لغو میگردد.پس از حدوث این حالت نوبت به اعتراض تولیدکنندگان میرسد ولاجرم دوباره صادرات آزاد میشود و قیمت ها باز هم نجومی تر میگردد.این چرخه معیوب وپرالتهاب تداوم می یابد و دلالان اقتصادی و سودجویان فرصت طلب از آشفته بازار موجود و آب گل آلود قیمت ها ماهی های درشت تری صید میکنند والنهایه مثل همیشه طیف مصرف کننده در خسران بوده و در بلاتکلیفی عذاب آور به سر میبرد.سریال قاچاق احشام از مرزها به خارج کشور و واردات گوسفندان پروازی مصداق بارزی از این نوع پدیده مدیریتی میباشد و…البته وجه تسمیه نامگذاری این نوع مدیریت در فرآیند سیستم تولید،توزیع ومصرف بدان جهت موزون ومتناسب بنظر میرسد که خروجی مجموعه تدابیر اتخاذ شده در محدوده اغلب اجناس وکالاها وبویژه مایحتاج عمومی مردم حکایت از یک سردرگمی مبهمی دارد بطوریکه افزایش بی رویه قیمت ها،کمبود اجناس،احتکار و… روزبه روز کام آحاد مردم بویژه طبقه فرودست وفقیر جامعه را تلخ ترمیکند.فلذا میتوان گفت این نوع مدیریت هرج ومرج محور بر پایه های رشد وبالندگی استوار نبوده و از رهگذر سیاست های خرد وکلان آن جز یأس وتلخ کامی برای افراد زیر محموعه وشهروندان دستاوردی متصور نیست.مصادیق ملموس تر آن را در مدیریت خانواده،مدرسه،شهرواستان و حتی وزارتخانه های دولتی میتوان جستجو وکنکاش نمود.مع الوصف علاوه بر حوزه های اقتصادی در عرصه ادبیات سیاسی،اجتماعی،فرهنگی و…نیز رد پای این نوع مدیریت نوظهور را میتوان یافت و به فراخور عملکرد مدیر آن نهاد وسازمان مربوطه آن را استعمال نمود.

یادداشت:ناصر بدری رز

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *