زباله گردی بانوان زیر نقاب سیاه شب

زباله گردی بانوان زیر نقاب سیاه شب

کوچه ها و خیابانها خلوت است. پاسی از شب گذشته و در این ساعات از شب به دلیل اعمال محدودیت های کرونایی به ندرت اتومبیلی از خیابانها عبور می کند.
اغلب آدمهای این شهر در این ساعت از شب در منزل خود ماوا گرفته اند. عده ای در استراحت و رویای شبانه هستند و عده ای دیگر در حال عبادت یا مطالعه . هر چه هست کانونی به نام خانواده و جایی به نام خانه وجود دارد که این ساعت از شب را بدون دغدغه یا با دلی پر درد درآن سپری می کنند.
سوزسرمای شبهای اردبیل که حتی در تابستان نیز کاملا محسوس است برای آنها معنا ندارد اما هستند کسانی که در این ساعت خارج از خانه مشغول کسب رزق هستند آنهایی که چادر همت به کمر بسته اند و در سیاهی شب دل به دریا زده اند و دنبال روزی خود هستند.
چند روز پیش دوستی از زنی صحبت می کرد که به وقت تاریکی در حوالی کارشناسان در حال جمع آوری مواد بازیافتی از کوچه و خیابان و سطل زباله بود.


شهرک کارشناسان،روبروی شهرداری منطقه ۳
برای پیدا کردن ردی از او ساعت ۱۱ شب راهی همان خیابان شدم. در برابر نور چراغ اتومبیل زنی را دیدم که بر زمین نشسته انگار که خستگی در می کند. گویی تاریکی شب و سیاهی لباسش با سیاهی روزگارش در هم آمیخته بود.
چند پلاستیک که ضایعات باز یافتی داخل آن هویدا بود. وقتی کمی نزدیکتر ماشین را پارک کردم بلند شد ودر حالی که می لنگید به راهش ادامه داد. در آن وقت شب کاری از دستم بر نمی آمد جز کمکی ناچیز…نه در آن وقت شب که هیچ وقت دیگر کاری نمی توانستم برایش انجام دهم . زنی میانسال بود که ماسکی به چهره داشت . همانجا خم شد و پاکت خالی سیگار را از کنار جوی آب برداشت شاید تومانی به ارزش محتویات پلاستیکش افزوده شود.
به راستی این همه تلاشش آیا نتیجه ای هم داشت؟ آیا می توانست نانی بر سفره اش تهیه کند؟
شیشه ماشین را پایین می دهم . خودم هراس دارم در چنان وقت بی وقتی از اتومبیل پیاده شوم .
می پرسم : حاج خانم همسرتان کجاست؟ احساس می کنم دوست ندارد صحبت کند خواسته ناخواسته سر بر می گرداند و می گوید: شوهر بدبختم مریض است و در خانه خوابیده مجبورم خودم مایحتاج خانه را تامین کنم.
ناراحت از اینکه کاری از دستم بر نمی آید اورا می نگرم .در حالی که پایش لنگ می زند در تاریکی شب به سمت کوچه ای می پیچد و از تیر رس نگاهم دور می شود.
در حالی که ذهنم را سوالات گوناگونی احاطه کرده برمی گردم ساعت اینک ۱۲ شب است و مسیرها خلوتتر.


بزرگراه شهدا روبروی درمانگاه فرهنگیان
روبروی درمانگاه فرهنگیان که می رسم زنی دیگر را می بینم که چادرسیاهش را پشت گردنش گره زده و یک گونی بزرگ از ضایعات بر پشت گرفته و در تاریک روشنای تیرهای چراغ برقی که یک در میان روشن هستند گاه گونی خود را بر زمین گذاشته و دوباره برمی دارد در فکر فرو می روم آیا منزلت زن در جامعه ما اینگونه حفظ می شود؟
بخاطر می آورم روز قبل را که در روشنایی روز راننده بیماری مدام در امتداد پیاده رو سعی درایجاد مزاحمت داشت و من حتی وقتی که بر خودروی خویش سوار بودم هراس این را داشتم که مبادا ایجاد مزاحمت کند.
آیا این زنانی که در این ساعات سیاه شب اینگونه به دنبال رزق خود و خانوده شان هستند از گزند این افراد مزاحم در امان هستند؟
چه کسی مسئول تامین امنیت روانی و فیزیکی آنهاست؟ آیا جامعه و مسئولان در قبال این زنان نباید پاسخگو باشند.
با همین افکار و بدون توجه به جریمه ای که احتمالا تاکنون برایم ثبت شده به طرف مرکز شهر حرکت می کنم.


خیابان دانش روبروی راهنمایی و رانندگی
بانویی دیگر را در خیابان دانش می بینم که او نیز به دنبال سطل های زباله است تا گونی خود را که اینک تا نصفه رسیده پر نماید. و کمی آنسوتر رو بروی اداره غلات نیززنی دیگر زباله ها را جستجو می کند.
به یکباره دردی عظیم تمام وجودم را فرا می گیرد. می خواهم با اوصحبت کنم اما تا خودروی خود را پارک می کنم به کوچه ای می پیچد. شاید هراس دارد از انسانهایی که آزارش داده اند. شاید فرار می کند از کسانی که حس همدردی و همدلی با او نداشته و ندارند. افراد پیاده یا سواره ای را به نظاره می نشینم که بی خیال از دیدن این صحنه راه خود را می کشند و می روند. گویی دیگر دیدن چنین صحنه هایی برایشان عادی شده و چقدر دردناک ست این عادی شدن ها.
آیا نهادی در این وقت شب نیست که مانع زباله گردی این زنان شود؟ آیا مدیری ، مدیرکلی و مسئولی در قبال انها حس مسئولیت نمی کند؟
چه آسیب هایی ممکن است در ورای این گونه مسائل باشد؟ آنان که دم از تکریم بانوان می زنند در کجای این شهر هستند که اینک در قبال این بانوان کرامت را از یاد برده اند؟

گزارش:فاطمه شکرزاده

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *